متن زیر از وب سایت
http://www.catholicculture.org/library/view.cfm?id=4000
ترجمه شده .
سیده و بانوی واقعی برای مسلمانان
همان حضرت مریم مقدس است . و به اعتقاد
آنها تنها رقیب جدی برای حضرت مریم فقط حضرت فاطمه دختر پیامبر مسلمین می تواند باشد . و پیامبر مسلمین گفته است که
دخترش فاطمه بعد از حضرت مریم برترین بانوان بهشت است . و همینطور حضرت فاطمه خود
نیز گفته است که من بعد از حضرت مریم از همه زنان بالاتر هستم .
« توضیح : مطالب این پست عینا از
آدرسی که در بالا ذکر شد ترجمه شده و گفته های شخصی من« ملینا » نیست »
و همین نکته ما را به اینجا می
رساند :
به راستی چرا باید حضرت
مریم در قرن بیستم خود را در دهکده ای به اسم فاطیما ظاهر کند . در دهکده ای به
اسم فاطمه دختر پیامبر مسلمین ! به گونه ای که همین حضرت مریم برای همه نسلهای آینده به عنوان بانوی فاطیمای
ما شناخته شود . من اعتقاد دارم که هیچ امر آسمانی بدون دلیل واقع نمی شود و در دل خود
نکات ریز و ظریفی را در بر دارد . و اعتقاد دارم که مریم مقدس ترجیح داد به عنوان
بانوی فاطیمای ما شناخته شود زیرا می دانست که مسلمانان احترام بی نظیری برای او
قائل هستند و این کار را کرد که مشوق و پشتوانه ای برای مسلمانان باشد و آنها را
به سوی عیسای مسیح هدایت کند که به پسر او
ایمان بیاورند .
و شاهد و گواه این مطلب هم در دل
یک واقعیت تاریخی نهفته است .
زیرا مسلمین برای چند قرت کشور
پرتغال را در تصرف خود داشتند . در آن زمان که مسلمین سرانجام مغلوب شدند و از
کشور پرتغال بیرون رانده شدند آخرین امیر مسلمین دختر زیبایی به نام فاطمه داشت .
و یک پسر کاتولیک دل در گرو عشق فاطمه نهاد . وقتی آخرین گروه مسلمانان کشور
پرتغال را ترک کردند ، فاطمه که عاشق پسر کاتولیک شده بود
نه تنها با آنها نرفت بلکه در پرتغال ماند و قلب خود را به عیسای مسیح گشود و به
آیین مسیحیت گروید و غسل تعمید گرفت . مرد جوان چنان شیفته فاطمه بود که
نام شهری که در آن زندگی می کرد را فاطیما نهاد . و بعدها در سال 1917 بانوی ما حضرت مریم درست در همین
شهری که به اسم فاطمه است ظهور پیدا می کند . و این شهر ارتباط تنگاتنگی با حضرت
فاطمه دختر پیامبر مسلیمن دارد .
و شاهد دیگر ارتباط مسلمانان با فاطیما هم همین زیارتهای
مشتاقانه آنها از مجسمه بانوی فاطیمای ماست . مسلیمن هند و آفریقا و سایر جاها با
شور واشتیاق به زیارت بانوی فاطیمای ما می آیند و در مراسم کلیساهای ما که برای
بزرگداشت مریم مقدس برپا می شود شرکت می کنند . و حتی در کشور موزابیک وقتی تندیس
مریم باکره بر پا شد خیلی از مسلمین به آیین مسیحیت گرویدند .
فاطیما
از زبان لوسیا ... قسمت اول از بخش جاسینتا
اولین خاطرات از جاسینتا
اطاعت
و نیایش
حمایت و پشتیبانی قلب معصوم عیسی مسیح و مریم مقدس مادر
مهربانمان را طلب می کنم و در محراب عبادتگاه ، نور و فیض مسیح و باکره مقدس را می جویم و در دست نوشته هایم جز خشنودی مسیح
و باکره مقدس هدفی ندارم و دست به کار می شوم که مطالب مربوط به جاسینتا را بدون
اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به مشکلات خودم به رشته تحریر در آورم . و به هر حال
خشنودی شما را که برای من به منزله خشنودی خداوند است خواستارم . من نوشتارم را
آغاز می کنم و سپس از قلب معصوم عیسی مسیح و باکره مقدس می خواهم که برکت به
آن عطا فرمایند و در توبه و تغییر
گناهکاران بی نوا مرا یاری فرمایند که جاسینتا در این راه سخاوتمندانه خود را فدا
کرد . و می دانم که از من که کفایت و درایت کافی ندارم انتظار یک متن شیوا و بلیغ را ندارید و هر آنچه
را که در مورد جاسینتا به خاطر دارم می نویسم . به لطف و کرم الهی من محرم اسرار
او بوده ام . من آنقدر به تقدس او احترام قائلم و به قدری در نظرم عزیز و محترم
است که قابل توصیف نیست . و خاطرش را همیشه گرامی می دارم .
فاطیما
از زبان لوسیا ... قسمت یبیست و یکم
یک
مهمان قد بلند
اگر اشتباه نکنم در طول همین ماه بود که یک مرد بسیار قد
بلند به خانه مان آمد . او آنقدر قدش بلند بود که من از ترس می لرزیدم . وقتی او
را دیدم که داشت به دنبال من می گشت و برای رد شدن از در دولا شده بود فکر کردم
گرفتار یک سرباز آلمانی شده ام . ما در آن زمان در حال جنگ بودیم و بزرگترها گاهی
برای ترساندن بچه های می گفتند الان یک سرباز آلمانی می آید که تو را بکشد . و من
فکر کردم که ساعت آخر عمرم فرا رسیده است . حتی وقتی آن مرد قد بلند سعی می کرد مرا آرام کند ترس من فروکش نمی کرد .
او مرا بر روی زانویش نشاند و با مهربانی از من سوال می کرد . وقتی سوالاتش تمام
شد از مادرم اجازه خواست که من او را به محل تجلی بانو ببرم و با او دعا کنم و بعد
از اینکه مادرم اجازه داد ما راهی شدیم . در تمام طول مسیر من از اینکه با یک غریبه
هستم در وحشت بودم اما این فکر مرا آرام می کرد که اگر او مرا بکشد من به ملاقات
خداوند و بانویمان خواهم رفت . وقتی به آنجا رسیدیدم او زانو زد و از من خواست
همراه او تسبیح بگویم و از بانو خواست که لطف خاصش را شامل حال او کند و او را به
آرزویش برساند . و خواسته اش هم این بود که یک دختر جوان موافقت کند که با او پیمان
زناشویی ببندد . من از این درخواست مرد تعجب کرده بودم و با خودم فکر می کردم اگر
آن خانم هم به اندازه من از این مرد قد بلند بترسد محال است بله را بگوید . وقتی
دعایمان تمام شد مرد خوب بیشتر راه را تا خانه همراهیم کرد و بعد خیلی دوستانه با
من وداع گفت . من هم که خیلی ترسیده بود با ترس و لرز تا خانه عمویم دویدم و هنوز
می ترسیدم که او برگردد .
فاطیما
از زبان لوسیا . قسمت 11
شک
و تردید و ازمایش الهی لوسیا
این قسمت یازدهم از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که از
کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه شده است
در
این بین کشیش ناحیه در صدد بود که ببیند ماجرا از چه قرار است. و برای مادرم پیغام
فرستاد که مرا به خانه اش ببرد . مادرم که فکر می کرد کشیش می خواهد مسئولیت کارهای
اشتباه مرا بر عهده بگیرد نفسی به راحتی کشید . بنابراین به من گفت فردا صبح زود
اول وقت به عشای ربانی می رویم و بعد تو باید به خانه کشیش بروی .فقط بگذار مجبورت
کند که حقیقت را بگویی و مهم نیست به چه طریقی این کار را می کند . بگذار تنبیهت
کند و هر بلایی می خواهد بر سرت بیاورد نهایت درجه خشونت به خرج دهد که وادار شوی
حقیقت را بگویی و خیال من راحت شود .
فاطیما از زبان لوسیا ...
قسمت اول
دوران کودکی لوسیا
خداوند کنیز حقیر خود را مورد التفات قرار داد و به همین
خاطر است که همه مردم همیشه در بزرگی رحمت او سرودها می سرایند . چنین به نظرم می رسد که خداوند خدای عزیز مرا
از اوان طفولیت مورد مرحمت خود قرار داده است . به خاطر دارم که حتی از زمانی که
در آغوش مادرم بودم نسبت به کارها و بازی هایم آگاهی داشتم . می توانم به خاطر
آورم که چطور مادرم مرا تکان تکان می داد تا با صدای لالایی اش به خواب روم .
خداوند والدین مرا به واسطه پنج دختر و یک پسر برکت داد و از میان آنها من کوچکترین
بچه بودم . به یاد دارم که همیشه بر سر اینکه چه کسی مرا در آغوش بگیرد و با من
بازی کند دعوا بود . و در این بین هیچ یک از آنها موفق نمی شدند زیرا مادرم همیشه
مرا نزد خود نگاه می داشت و به کسی نمی داد .
راز سوم فاتیما در 13 جولای 1917
در کوا دا ایرای فاطیما اتفاق افتاد :
متن زیر ، راز سوم فاتیماست که
خانم لوسیا داس سانتوس در کتاب « فاتیما
از زبان لوسیا » نوشته است .

و از دست نوشته های این خانم راهبه برداشته شده است .
و از
که نسخه الکترونی کتاب
« فاطیما از زبان لوسیا » می باشد ترجمه شده است :
متن راز سوم فاطما را با اطاعت از
شما و خدای پدر که به من امر فرموده که چنین کنم ، اسقف لئیریا
Leiria
و مادر مقدس حضرت مریم می نگارم :
بعد از دو راز اول و دوم فاطیما که
خدمت شما شرح دادم ، ما در بالا و سمت چپ حضرت مریم ، فرشته ای را دیدیم که در دست
چپش یک شمشیر شعله ور گرفته بود . شمشیر شعله ور چنان اخگرهای آتشین به هر سو می پراکند که انگار می خواهد همه عالم را به آتش بکشد . ولی
بانوی ما از دست راستش تشعشعاتی می تاباند که گلوله های آتش در برخورد با این
تشعشعات خاموش می شدند . فرشته در حالیکه با صدای بلند گریه می کرد با دست راستش
به سوی کره زمین اشاره کرد . و سه مرتبه گفت :
توبه ، توبه ، توبه
و بعد منظره ای جلوی چشم ما ظاهر
شد که در آن مرد سپید پوشی را مشاهده کردیم . اعتقاد ما این است که آن مرد سپید پوش کسی
نبود جز پاپ ! صحنه ای که دیدم مثل تصویر متحرکی بود که در یک آینه ظاهر می شود .
مثل وقتیکه کسی از جلوی آینه عبور می کند
دیدیم که اسقفها و کشیشها و راهبه
ها و راهبها در حال بالا رفتن از یک کوه هستند که در نوک قله آن کوه یک صلیب بسیار
بسیار بزرگ از کنده های درخت بلوط قرار داشت .

قبل از رسیدن به آنجا پاپ را دیدیم
که از میان شهری با قدمهای سست و لرزان می گذرد . او بسیار غمزده و محزون بود . او
داشت برای ارواح جسدهایی که در راه میدید دعا می کرد . وقتی به نوک قله رسید در
مقابل صلیب بزرگ زانو زد و ناگهان توسط یک
گروه از سربازان مورد اصابت گلوله های تفنگ و نیزه قرار گرفت . سربازان به همین
ترتیب سایر اسقفها و کشیشها و راهبه ها و مردان روحانی و همین طور سایر مردم از
طبقات و جاهای مختلف را به گلوله بستند . در زیر دو بازوی صلیب دو فرشته بودند که
هر کدام یک کاسه کریستالین در دست داشتند . و خون شهدا را در کاسه هایشان جمع می
کردند . و داخل کاسه ها ، ارواح شهدا به سوی خدای پدر می شتافت .