زیارت برنادت مقدس

منبع

اینم ماجرای زیارت برنادت . دو نفر که با دوچرخه دور دنیا رو می زنن به زیارت برنادت می روند و این هم خاطراتشون ...

حتما فیلم آهنگ برنادت رو یادتون می یاد. فیلمی که در رابطه با داستان برنادت مقدس ساخته شده بود و این اواخر از شبکه 4 تلویزیون ایران پخش شد. وقتی که فیلم رو تماشا می کردیم هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردیم که روزی بتونیم از آرامگاه برنادت مقدس دیدن کنیم و از نزدیک با واقعیت زندگی این بانوی پاک آشنا بشیم.
برای رفتن به آرامگاه به شهر Nevers در 260 کیلومتری جنوب شهر پاریس رفتیم. شهر Nevers بسیار قدیمی و زیبا بود ولی متاسفانه وقتی به دنبال آدرس می گشتیم متوجه مطلبی شدیم . آخه چطور ممکنه که توی شهری باشی که مکانی به این معروفی و مقدسی داشته باشه که از سراسر دنیا برای زیارت به اونجا می یان و مردم ساکن اون شهر حتی آدرس و نشونه ای از اون نداشته باشن. انگار که تا حالا اسمش رو هم نشنیدن. جای تاسفه و ما به این فکر می کردیم که اگر چنین آرامگاهی توی ایران بود ...
و باز هم جای تاسفه که وقتی آدرس رو پیدا کردیم و وارد مقبره شدیم با تعداد انگشت شمار زائران که اونها هم همه خارجی بودند مواجه شدیم . توی امامزاده های دورافتاده و صعب العبور ما بیشتر آدم پیدا می شد تا اینجا. این مساله رو به کشیش داخل کلیسا هم گفتیم و اون هم واقعا از این بی توجهی ناراحت بود.
به هر حال شرح داستان برنادت مقدس:
11 فوریه سال 1858 ( حدودا 149 سال پیش ) در شهر Lourdes  فرانسه دختری 14 ساله به نام برنادت سوبیرو در زباله دانی ماساویه ، بانوی مقدسی را بر دهانه غار ماساویه مشاهده کرد. بانویی سرتاپا سپید پوش و زیبا ، با شالی آبی رنگ که به کمر خود بسته بود و بر روی پاهایش پوشیده شده از گلهای طلایی بود. در دست بانو تصبیحی از مروارید و یک صلیب طلایی بود. بانو به برنادت لبخندی زد و با او صحبت کرد. ( حضرت مریم )

دهانه غار شبیه سازی شده شهر ماساویه

خبر دیدن مریم مقدس به زودی در کل شهر لرد پیچید و هنگام رفتن برنادت به ماساویه خانواده او و همچنین عده ای از مردم شهر همراه او شدند تا مریم مقدس را مشاهده کنند ، در حالی که تنها برنادت قادر به دیدن بانوی مقدس بود و این امر باور کردن سخنان او را سخت می نمود و همچنین ضاهر شدن حضرت مریم در این مکان کثیف ، غیر عادی و دور از عقل به نظر می رسید، اما پدید آمدن چشمه ای در آنجا و شفا گرفتن مردم از آب آن چشمه تصدیقی بر گفته های برنادت بود.
Massabielle به یکی از عبادتگاه های مهم مسیحیان تبدیل شده و مردم برای عبادت و گرفتن شفا از هر سوی دنیا به این مکان مقدس می شتابند.
اما جایی که ما رفته بودیم ماساویه نبود و صومعه ای بود در شهر نورس. برنادت وقتی 22 ساله بود یعنی در سال 1866 ، به این صومعه آمد تا بتواند به آرزوی خود که راهبه شدن بود جامه عمل بپوشاند. او همیشه در مقابل صلیب داخل صومعه و تندیس مریم مقدس به عبادت می پرداخت و روز به روز عشق به پروردگار و حضرت مسیح را بیشتر در وجود خود حس می کرد. تا اینکه بیماری سختی برنادت را به لحظه مرگ نزدیک و نزدیک تر  کرد. او حتی توان راه رفتن هم نداشت و سرانجام فرشته مرگ بر بالین او حضور یافت و او در سال 1879 و در سن 35 سالگی به علت سرطان استخوان در گذشت. توموری بزرگ روی زانوی او قرار داشت و مدتها به سرطان استخوان مبتلا بود. درد و رنج این بیماری به قدری است که مردان تنومند را به گریه می اندازد ولی او از بیماریش با کسی نه سخن گفته بود و نه شکوه ای کرده بود.
مریم مقدس به او گفته بود:
در این دنیا نمی توانم به تو قول خوشبختی بدهم اما در دنیای دیگر آری
جسد برنادت را در این صومعه کوچک دفن کردند. سالها گذشت و ماجرای او همچنان بر سر زبانها بود. عدهای هم هنوز به حرفهای این دختر پاک ایمان نداشتند و به دنبال دلیل محکمتری بودند. سر انجام تصمیم گرفتند تا جسد برنادت را از خاک بیرون بیاورند. آیا بعد از گذشت 30 سال ، بیرون آوردن چند تکه استخوان پوسیده از خاک کار درستی بود؟ آرامش 30 ساله برنادت را برهم زدند و در حضور مقامات رسمی و پزشکان جسد را بیرون آوردند.
همه لال شده بودند . برنادت مثل روز اول سالم ، پاکیزه ، خوشبو و آرام خوابیده بود. جنازه را در محفظه شیشه ای قرار دادند و هر چند سال یک بار آزمایشهای علمی لازم را روی او انجام می دادند تا ببینند جسد رو به متلاشی شدن هست یا نه. همه آزمایشها منفی بود. نباید بیشتر از این آرامش این دختر معصوم را بر هم می زدند. برنادت برای همیشه در آن محفظه شیشه ای آرام گرفت. اکنون 128 سال از مرگ او می گذرد و او همچنان آرام ، خوشبو و سالم به خواب فرو رفته گویی که او هنوز زنده است. برای حفاظت از دستها و صورت او ماسکی تهیه شده و روی پوست برنادت قرار داده اند. باور نکردنی بود!!!!!!!

محفظه شیشه ای و پیکر برنادت مقدس

در سال 1884 داخل محوطه صومعه ، یعنی 5 سال بعد از مرگ برنادت صخره ای دقیقا شبیه به دهانه غار ماساویه شبیه سازی شده که زائران در این مکان شمع روشن می کنند و خواسته های خود را روی کاغذ نوشته و داخل حفره های صخره قرار می دهند. ما هم این کار را انجام دادیم.

نوشتن دعا و قراردادن کاغذ دعا در حفره های سنگ

 مکان فوق العاده زیبایی بود و حسی که در آن لحظات داشتیم اصلا قابل توصیف نیست. در این مکان پر انرژی بسیاری از رازهای خلقت برای انسان آشکار می شه و انصافا می تونیم ادعا کنیم که در طول سفر جذاب ترین و عجیب ترین جایی بود که در لیست دیده ها و شناخته های ما قرار گرفت.
در داخل صومعه موزه ای از تمام لوازم شخصی زندگی برنادت در طول 35 سال زندگی وجود داره و این موزه در سال 1985 جهت پی بردن زائران به واقعیت زندگی این بانوی مقدس دائر شده.

فاتیما از زبان لوسیا ... قسمت بیستم از بخش جاسینتا

ترجمه از اینجا

  

لوسیا سانتوس آخرین بازمانده فاطیما خاطرات زندگیش را در کتابی به نام « فاطیما از زبان لوسیا » به نگارش در آورده است . که قسمتهای اول این کتاب ترجمه شده و در آرشیو همین وبلاگ موجود است . این ادامه ترجمه کتاب « فاتیما از زبان لوسیا » است . قسمتهای اول داستان را می توانید از آرشیو ماهای شهریور و مهر و آبان ماه 85  بخوانید .

 

برکات جاسینتا

 

در همسایگی ما زنی زندگی می کرد که هر وقت او را می دیدیم فحاشی می کرد و همیشه با بی احترامی با ما برخورد می کرد . یک بار او را دم در میخانه دیدیم . او داشت از میکده بیرون می آمد و کمی هم مست بود . این بار او به ناسزای خالی بسنده نکرد و پا را از این هم فرا تر گذاشت . بعد از اینکه رفتارهایش تمام شد جاسینتا گفت ما باید به بانو دعا کنیم که این زن را ببخشد و برای عوض شدن او قربانی بدهیم . او حرفهای گناه آلودی می زند که اگر تغییر نکند به جهنم می رود .

چند روز بعد داشتیم از در خانه همین خانم عبور می کردیم که جاسینتا ناگهان ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

بچه ها آیا موعد قرارمان با بانو همین فرداست ؟

و ما گفتیم بله .

جاسینتا گفت : پس بیایید به عنوان غرامت گناهان این زن امروز بازی نکینم و این قربانی را به نیت این زن تقدیم به خداوند کنیم . بعد هم بدون اینکه متوجه باشد که شاید کسی او را ببینید دستهایش را به حالت دعا به آسمان بالا برد و در حالیکه نگاهش به آسمان بود این قربانی را تقدیم به خداوند کرد . در همین حین آن زن داشت از لای پرده ما را نگاه می کرد . او بعدها از مادر جاسینتا پرسیده بود که معنی دعای جاسینتا چه بوده و وقتی به ماجرا پی برد آنقدر تحت تاثیر قرار گرفت که برای ایمان آوردنش به ظهور حضرت مریم به دلیل بیشتری نیاز نداشت . از آن پس نه تنها دیگر به ما فحاشی نکرد بلکه هر وقت ما را می دید از ما می خواست که با بانو صحبت کنیم که گناهان او بخشیده شود .

یک بار زنی بی نوا که از بیماری مهلکی رنج می برد ما را دید . او جلوی جاسینتا زانو زد و در حالیکه بغض گلویش را می فشرد از جاسینتا خواست که در مورد تقاضای شفای او هم با حضرت مریم صحبت کند . جاسینتا از اینکه یک خانم آنطور جلویش زانو زده معذب شده بود و با دستهای لرزان سعی داشت او را بلند کند . اما وقتی دید زورش نمی رسد ناچار او هم کنار زن زانو زد و در دعا با او همراه شد و سه مرتبه hail Mary  گفت و به نام مریم باکره درود فرستاد . بعد از زن خواست که برخیزد و به او اطمینان داد که حضرت مریم او را شفا خواهد داد . از آن روز جاسینتا هر روز برایش دعا می کرد تا اینکه بالاخره یک روز آن زن برگشت و از حضرت مریم بابت شفای بیماریش تشکر کرد .

یک مرتبه دیگر سربازی آمده بود که مثل یک بچه گریه می کرد . او به خط مقدم جبهه فراخوانی شده بود از طرف دیگر همسرش بیمار و در رختخواب بستری بود و دو کودک خردسال هم داشت . همه خواسته او این بود که یا همسرش خوب شود و یا حکم رفتن او به جبهه لغو شود . جاسینتا از او خواست همراه او تسبیح بگوید و بعد به او گفت :

نگران نباش بانوی ما خیلی خوب است او فیض خود را نصیب شما می کند .

پس از آن جاسینتا موقع دعا همیشه آن سرباز را هم به یاد داشت و در آخر تسبیحاتش یک hail Mary  هم به نیت او می گفت .

 

«hail Mary  به معنی درود بر مریم است که دعایی معروف برای کاتولیکهاست »

 

چند ماه بعد دوباره آن سرباز را دیدیم . این دفعه به همراه همسرش و سه کودک خردسالش . آمده بود که حضرت مریم را به خاطر فیضی که نصیبش کرده بود شکر گوید . چون هم از ارتش بیرون آمده بود و هم همسرش به نحوی معجزه آسا توسط حضرت مریم شفا پیدا کرده بود .
ادامه دارد ...
 

فاتیما از زبان لوسیا ... قسمتهای هجدهم و نوزدهم از بخش جاسینتا

 

ترجمه فاطیما از زبان لوسیا

 

لوسیا سانتوس آخرین بازمانده فاطیما خاطرات زندگیش را در کتابی به نام « فاطیما از زبان لوسیا » به نگارش در آورده است . که قسمتهای اول این کتاب ترجمه شده و در آرشیو همین وبلاگ موجود است . این ادامه ترجمه کتاب « فاتیما از زبان لوسیا » است . قسمتهای اول داستان را می توانید از آرشیو ماهای شهریور و مهر و آبان ماه 85  بخوانید .

 

سوال و جوابهای دردسر ساز

 

خواهرم مدام مجبور بود به دنبال من بیاید و مرا نزد مردمی ببرد که به ملاقاتم می آیند . و وقت خواهرم اینگونه تلف می شد . مادرم عاقبت از این وضعیت خسته شد و تصمیم گرفت گله را بفروشد . او با زن عمویم صحبت کرد و تصمیم گرفتند ماها را به مدرسه بفرستند . جاسینتا همیشه از سوال و جوابهای مردم شاکی بود و می گفت آنها باید ملاحضه ما را بکنند . ما که در کلیسا نیستیم با این وصف آنها مدام به دیدارمان می آیند و مرتب سوال می پرسند . من خیلی دوست دارم اوقاتم را در تنهایی با مسیح سپری کنم و با او حرف بزنم اما مردم نمی گذارند .

او درست می گفت . مردم هرگز ما را رها نمی کردند و در کمال سادگی تمام مشکلات زندگی و خواسته هایشان را با ما درمیان می گذاشتند . جاسینتا خیلی نسبت به مردم دلسوز و مهربان بود . بخصوص وقتی پای گناهکار بیچاره ای در میان بود او با اشتیاق می گفت :

ما باید کلی به درگاه خداوند دعا کنیم و قربانی بدهیم تا آن گناهکار بیچاره متحول شود و وارد جهنم نشود . مردک بی نوا .

خوب است اینجا خاطره کوچکی را تعریف کنم که نشان می دهد جاسینتا چقدر از دست مردمی که مدام به دنبال ما می گشتند فراری بود . یک روز ما در راه رفتن به فاطیما بودیم که وقتی به جاده اصلی رسیدیم دیدیم یک گروه زن و مرد از ماشین پیاده شدند و به طرف ما می آیند . بدون کمترین تردیدی مطمئن بویدم که به دنبال ما می گردند . در ضمن هیچ راه فراری هم نداشتیم چون در معرض دید آنها بویدم . ما به این امید که ما را نمی شناسند به راهمان ادامه دادیم . وقتی به آنها رسیدیم از ما سوال کردند که آیا آن سه کودک چوپان را که حضرت مریم بر آنها ظاهر شده می شناسیم ؟ و ما گفتیم بله ! و آدرس مختصر و مفید به آنها دادیم و به زمینهای محصور شده از تمشک فرار کردیم . جاسینتا خیلی از حقه ای که زده بود راضی  بود و با خوشحالی می گفت : همیشه وقتی مردم ما را به قیافه نمی شناسند باید همنطوری از دستشان فرار کنیم .

 

پدر کروز مقدس

 

یک بار پدر کروز از لیسبون به ملاقات ما آمده بود . تا سوالاتی درباره تجلیات فاطیما بپرسد . او از ما خواست او را به نقطه ای که بانو مریم مقدس در آنجا بر ما ظاهر شده اند ببریم . در طول راه او سوار یک کره الاغ کوچک شده بود . الاغ آنقدر کوچک بود که پاهای جناب کشیش روی زمین کشیده می شد . ما هم در دو طرف او راه می رفتیم . در طول راه جناب کشیش دعایی را به ما آموخت که خیلی مورد توجه جاسینتا واقع شد . جاسینتا از آن پس همیشه این دعا را بارها و بارها پشت سر هم می خواند .

ای عیسای مسیح دوستت دارم . قلب پاک مریم مقدس نجاتم بده .

یک بار وقتی جاسینتا بیمار بود گفت :

خیلی دوست دارم به عیسی بگویم چقدر دوستش دارم . گاهی اوقات وقتی این را به او می گویم احساس می کنم دورن قلبم شعله ور شده گرم شده اما این آتش مرا نمی سوزاند .

یک بار دیگر هم گفت:

من به خداونمان و به حضرت مریم عشق می ورزم طوری که اگر بارها و بارها این عشق را به آنها بگویم هرگز  خسته نمی شوم .

 

ادامه دارد ...

 

فاتیما از زبان لوسیا ... قسمت شانزدهم و هفدهم  از بخش جاسینتا

 

ترجمه از اینجا

 

لوسیا سانتوس آخرین بازمانده فاطیما خاطرات زندگیش را در کتابی به نام « فاطیما از زبان لوسیا » به نگارش در آورده است . که قسمتهای اول این کتاب ترجمه شده و در آرشیو همین وبلاگ موجود است . این ادامه ترجمه کتاب « فاتیما از زبان لوسیا » است . قسمتهای اول داستان را می توانید از آرشیو ماهای شهریور و مهر و آبان ماه 85  بخوانید .

 

ماجرای رقص در زندان

 

در بین زندانیان فردی بود که ویولون داشت . او برای اینکه ما را سرگرم کند و فکرمان را منحرف کند ویولون می زد و دیگران هم آواز می خواندند . او از ما پرسید رقص بلدیم ؟ و ما گفتیم فاندانگو و ویرا بلدیم . « دو نوع رقص اسپانیولی » . مردی که با جاسینتا می رقصید دزد بیچاره ای بود که چون جاسینتا خیلی کوچولو و لاغر بود حین رقص او را بلند می کرد و در اغوش می گرفت . امیدوارم بانوی ما گناه او را ببخشد و او متحول شود .

جاسینتا خیلی به رقص علاقه داشت و استعداد عجیبی هم در این هنر داشت . یادم هست یک بار یکی از برادران جاسینتا به جبهه رفته بود و در میدان جنگ کشته شده بود . من برای اینکه حواسش را پرت کنم با دو تا از برادران او یک مجلس رقص ترتیب دادم . طفلکی جاسینتا همینطور که می رقصید اشکهایش را از روی گونه هایش پاک می کرد . او آنقدر رقص را دوست داشت که کافی بود یکی از چوپانها نی بنوازد و همین نوای اندک هم کافی بود که او را برقصاند و او با همین ساز ساده هم می توانست خیلی قشنگ برقصد . ولی با این حال در روز عید ژوزف مقدس که کارناوال بر پا می شد جاسنتا گفت من به کارناوال نمی روم و امروز نمی رقصم . پرسیدم چرا ؟ گفت چون می خواهم این قربانی را به خداوند تقدیم کنم .

 

دعاها و قربانی ها در کابکو

 

مردم مدام برای ملاقات جاسینتا و فرانچسکو می امدند و زند عموی من از این وضعیت خسته شده بود . چون مجبور بود مدام کسی را دنبال بچه هایش بفرستد که مردم بتوانند سوالاتشان را از آنها بپرسند . به همین خاطر مراقبت از گله را به پسر دیگرش جان واگذار کرد . و این تصمیم مادر خیلی باری جاسینتا گران تمام شد . جاسنتا به دو دلیل از برنامه جدید ناراضی بود .  اول اینکه مجبور بود با همه ملاقات کنندگان صحبت کند و جواب سولاتشان را بدهد و دوم اینکه دیگر نمی توانست همه روز در کنار من باشد . ولی مجبور بود با شرایط جدید کنار بیاید . نزدیک دهکده ما تپه ای بود که غاری کوچک در سراشیبی آن بود . جاسینتا و فرانچسکو برای فرار از دست ملاقات کنندگان ناخواسته معمولا به آن غار پناه می بردند . بالای تپه هم یک آسیاب بادی بود که در دامنه شرقی تپه قرار گرفته بود . این مخفی گاه خیلی جای خوبی بود و جوری بود که بچه ها را هم از باران و هم از آفتاب سوزان در امان نگاه می داشت و در انبوهی از درختان بلوط و زیتون محصور شده بود . چه دعاها و قربانی هایی که جاسینتا در همین غار تقدیم به خداوند نکرد ! .

در دامنه این تپه تعداد بی شمار از گلهای وحشی رویید بود . که در بین انها کلی زنبق و سوسن هم بود . هر روز غروب که به خانه بر می گشتم جاسینتا سر راه منتظرم می ماند و یک دسته گل سوسن و زنبق که برای من چیده بود بهم می داد و اگر هم زنبق و سوسن پیدا نکرده بود از گلهای دیگر می چید . جاسینتا خیلی دوست داشت گلبرگهای گلها را دانه به دانه بکند و آنها را روی سر من بریزد .

 

ادامه دارد ...

فاتیما از زبان لوسیا ... قسمت چهاردهم از بخش جاسینتا

 ترجمه داستان از اینجا

 

لوسیا سانتوس آخرین بازمانده فاطیما خاطرات زندگیش را در کتابی به نام « فاطیما از زبان لوسیا » به نگارش در آورده است . که قسمتهای اول این کتاب ترجمه شده و در آرشیو همین وبلاگ موجود است . این ادامه ترجمه کتاب « فاتیما از زبان لوسیا » است . قسمتهای اول داستان را می توانید از آرشیو ماهای شهریور و مهر و آبان ماه 85  بخوانید .

 

زندان اروم

 

چند وقت بعد ما سه نفر در زندان اروم زندانی شدیم . چیزی که خیلی باعث ناراحتی جاسینتا بود این بود که احساس می کرد پدر و مادرش او  را طرد کرده اند . او در حالیکه اشکهایش از گونه هایش روان بود می گفت :

نه پدر و مادر تو و نه پدر و مادر ما به ملاقاتمان نمی آیند . آنها دیگر برای ما نگران نیستند . فرانچسکو می گفت :

گریه نکن . ما می توانیم این رنجمان را به عنوان غرامت گناهان گناهکاران به حضور مسیح تقدیم کنیم . و بعد در حالیکه به آسمان نگاه می کرد دستهایش را بالا می برد و این دعا را می خواند :

عیسای مسیح خداوند این هدیه را به حضور تو به نیت جبران گناهان گناهکاران تقدیم می کنیم .

 و جاسینتا اضافه می کرد :

و همینطور به نیت پاپ . برای جبران گناهانی که در حضور قلب معصوم حضرت مریم صورت گرفته است .

در زندان مدتی سلولهایمان را از هم جدا کردند ولی بعد دوباره هر سه نفرمان را در یکی از سلولها زندانی کردند. به ما گفتند به زودی هر سه نفرمان را زنده زنده می سوزانند ! . جاسینتا با ناراحتی به کنار پنجره می رفت و از پنجره بازار فروش گاوها را نگاه می کرد . من اولش فکر کردم که سعی دارد با دیدن منظره ذهنش را از افکار ناخوشایند منحرف کند . اما بعد فهمیدم که طفلکی گریه می کند . نزدیکش رفتم و دستش را گرفتم و پرسیدم چرا گریه می کنی ؟

و او گفت :

چون ما به زودی می میریم و خانواده هایمان را نمی بینیم . حتی مادرانمان را هم نمی بینیم و بعد در حالیکه اشکهایش روان بود گفت :

من می خواهم مادرم را ببینم .

گفتم نمی خواهی این رنج را به عنوان جبران گناهان گناهکاران تقدیم حضور خداوند بکنی ؟

گفت چرا این کار را می کنم . بعد زانو زد دستهایش را به هم گره زد و آنها را بالا گرفت و گفت :

عیسای مسیح این رنج را با عشق به حضور تو تقدیم می کنم . این قربانی را به عنوان غرامت گناهان گناهکاران تقدیم حضور تو می کنم و همین طور برای پاپ . برای جبران گناهانی که در حضور قلب معصوم حضرت مریم صورت گرفته است .

زندانبان در این صحنه حضور داشت . او به ما دلداری می داد و می گفت . بچه ها کافیست اسرار فاطیما را به فرماندار بگویید و خلاص شوید . چه اهمیتی دارد که بانویتان از این کار راضی باشد یا نه !

جاسینتا با اطمینان و محکم جواب داد ترجیح می دهم بمیرم و اسرار فاطیما را فاش نکنم .

 

 

فاتیما از زبان لوسیا ... قسمت پانزدهم از بخش جاسینتا

 

تسبیح در زندان

 

بعدش تصمیم گرفتیم در زندان تسبیح بگوییم . جاسینتا مدالی را که به دور گردنش آویخته بود درآورد و از زندان بان خواست آن را به میخی که روی دیوار بود آویزان کند . بعد رو به روی  آن زانو زدیم و شروع به دعا کردیم . زندانبانها هم همراه ما دعا می کردند . ولی بلد نبودند چگونه دعا کنند. حداقلش این بود که با احترام زانو زده بودند . بعد از اینکه دعایمان تمام شد جاسینتا دوباره کنار پنجره رفت و گریه کرد . گفتم جاسینتا ! نمی خواهی این درد و رنج را به عنوان غرامت گناهان گناهکاران به خداوند تقدیم کنی ؟ او گفت چرا اما من هنوز در فکر مادرم هستم .

مریم مقدس به ما گفته بود قربانی ها و دعاهایمان را به عنوان جبران گناهانی که در حضور قلب مقدس او انجام شده تقدیم کنیم . پس ما تصمیم گرفتیم که هر کداممان هدایایمان را به یکی از این سه نیت تقدیم کنیم . یکی به نیت گناهکاران . یکی به نیت پاپ و یکی هم برای جبران گناهانی که در حضور قلب مقدس مریم باکره صورت گرفته است . من از جاسینتا پرسیدم که تو کدام یک را انتخاب می کنی ؟ و او گفت من همه قربانی هایم را به هر سه نیت تقدیم می کنم . چون هر سه شان را دوست دارم .

 

ادامه دارد ...

فاتیما از زبان لوسیا ... قسمت سیزدهم از بخش جاسینتا

 
 

لوسیا سانتوس آخرین بازمانده فاطیما خاطرات زندگیش را در کتابی به نام « فاطیما از زبان لوسیا » به نگارش در آورده است . که قسمتهای اول این کتاب ترجمه شده و در آرشیو همین وبلاگ موجود است . این ادامه ترجمه کتاب « فاتیما از زبان لوسیا » است . قسمتهای اول داستان را می توانید از آرشیو ماهای شهریور و مهر و آبان ماه 85  بخوانید .

 

 

دو کشیش که برای پرسیدن سوالاتی به ملاقات ما آمده بودند از ما خواستند که برای پاپ دعا کنیم . جاسینتا پرسید پاپ کیست ؟ کشیش مهربان برای ما توضیح داد که پاپ کیست و به ما گفت ایشان شدیدا به دعای ما نیاز دارند . این توضیحات کشیش چنان عشق بزرگی را در قلب جاسینتا نسبت به پاپ ایجاد کرده بود که او هر وقت قربانی های خود را به حضور عیسای مسیح تقدیم می کرد اسم پاپ را هم می آورد . و در پایان تسبیحاتش سه مرتبه هم به نیت پاپ « درود بر مریم مقدس » را به زبان می آورد . او بعضی وقتها می گفت :

چقدر دوست دارم پاپ را از نزدیک ببینم ! افراد زیادی به ملاقات ما می آیند اما پاپ هرگز نیامده است . او در عالم کودکیش خیال می کرد پاپ هم مثل آدمهای دیگر می تواند به راحتی به سفربرود . یک روز پدر و عمویم به ما گفتند که صبح روز بعد هر سه نفرمان باید به فرمانداری برویم .

عمویم گفت من بچه هایم را نمی آورم زیرا نمی خواهم آنها در جای نا مناسبی مثل محکمه حضور داشته باشند . سن آنها آنقدر زیاد نیست که در قبال کارهایشان جوابگو باشند . و از این گذشته تحمل یک چنین سفر طولانی را به اروم ندارند . آن هم با پا و بدون وسیله . من خودم به نزدشان می روم ببینم چه می خواهند .

اما پدر من جور دیگری فکر می کرد . او می گفت.

ولی من دخترم را می برم . بگذار خودش جواب بدهد .

آنها از شرایط بوجود آمده نهایت استفاده را برای ترساندن ما می کردند .

صبح روز بعد وقتی از جلوی در خانه عمو رد می شدیم مجبور بودیم چند دقیقه ای صبر کینم که عمو بیاید . من به سرعت به اتاق جاسینتا رفتم که از او خداحافظی کنم . او هنوز خوابیده بود . نمی دانستم آیا بعد از این باز هم همدیگر را می بینیم یا نه . دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و زار زار گریستم . کودک بی نوا بغض کرده بود و می گفت اگر آنها خواستند تو را بکشند بهشان بگو من و فرانچسکو هم مثل تو هستیم و باید ما ار هم بکشند . من و فرانچسکو الان به کنار چاه آب می رویم و برای تو عمیقا دعا می کنیم . وقتی موقع غروب به دهمان برگشتم فورا به چاه آب رفتم و آنجا هر دونفرشان را دیدم که کنار چاه زانو زده اند و به لبه چاه تکیه داده اند و سرشان را بین دو دست گرفته اند و هر دو به شدت گریه می کنند .  و وقتی مرا دیدند گریه شان بیشتر شد . آنها گفتند .

تو برگشته ای ؟!! پس چرا خواهرت گفت قرار است تو را بکشند . خواهرت وقتی آمد از چاه آب بکشد به ما گفت تو را خواهند کشت . ما برای تو خیلی گریه کردیم و مدام در حال دعا بودیم .

 

ادامه دارد ...