ماجرای رزا مایس تیکا
در بهار سال 1947 میلادی حادثه ای در نزدیکی شهر برزسیا ( ایتالیا ) اتفاق افتاد که ناخواسته چشم مردم اروپا و توجه ایمانداران را به قصبه مونتی شیاری که در ده کیلومتری شهر مذکور واقع است جلب نمود . در این قصبه بیمارستانی قرار داشت که پرستار پیرینا جیلی در آنجا خدمت می کرد.

او روزی هنگام فراغت از رسیدگی به بیماران به اتاقش آمده و ناگاه در اتاقش بانویی زیبا منظر را که لباسی آبی آسمانی بر تن داشت مشاهده می کند . این بانو گرچه زیبا روی بود ولی در ناحیه سینه اش سه زخم خنجر داشت و با این وجود هیچ قطره خونی از محل زخمهایش نمی چکید . با اینکه می گریید ولی زیباییش گریه او را نامحسوس می ساخت . صدایی عجیب از او به گوش می رسید که می گفت
« دعا ، احسان ، کفاره »

پیرینا که دختری ایماندار و پاک بود با مشاهده آن بانوی ناشناس زبانش بند آمد و از انجام هر کاری عاجز ماند . ایا آنچه را که دیده بود روح بود ؟ و یا شبح حاصل از خستگی ؟ آیا چشمانش و عقلش درست تشخیص می دادند ؟ یا اینکه از فرط خستگی چنان صحنه ای را مشاهده می کرد ؟ بدون اینکه عملی انجام دهد پیش خود همین سوالات را تکرار می کرد . ابتدای امر چنین واقعه و حکایتی را برای خود محفوظ نگاه داشت و رازش را به کسی نگفت .
اما
این حادثه در 13 ژوئیه سال 1947 مجدادا تکرار شد . این بار آن بانوی زیبا
در میان لباسهای سفیدی ظاهر گردیده بود . دیگر از آن زخمهای هولناک شمشیر
اثری نبود و به جای آنها گلهایی به رنگ سفید قرمز و زرد دیده ی شدند .
پیرینا که این بار کمتر از قبل تحت تاثیر حادثه قرار گرفته بود و بر خود
تسلط یافته بود از بانو پرسید شما کیستید ؟ ان بانوی زیبا با لبخندی
ملیحانه پاسخ داد که :
«
من مادر عیسی و مادر تمامی شماها هست ... از تو می خواهم که هر سال در
چنین روزی ( 13 ژوئیه ) به افتخار گلهای اسرار آمیز (رزا مایستیکا ) جشن
بزرگداشتی به پا کنی . »
و بعد از آن شبح به صورت مه کم سویی ناپدید شده بود .
این
ماجرای شگفت انگیز در تاریخ 22 اکتبر و 16 اکتبر و 22 نوامبر 1947 در
کلیسای قصبه نیز اتفاق افتاد . در ظهور متعاقب ، پیرینا توانسته بود از
مریم مقدس سوالاتی نیز بپرسد و پاسخهایی هم از حضرت مریم دریافت کند .
آخرین باری که حادثه ظاهر شدن مریم مقدس اتفاق افتاده بود بسیار هیجان
انگیز بود . زیرا مریم مقدس قول داده بود که در بعد از ظهر روز 8 دسامبر
در محراب کلیسا ظاهر خواهد شد ...
روز محتشمی در
قصبه مونتی شیاری :
حادثه ای که بر سر پیرینا آمده بود و بقیه اهالی قصبه نیز از آن با خبر شده
بودند در اندک زمانی فراتر از مرزهای قصبه پخش گردیده و حتی به بیرون از ایتالیا
نیز رسوخ یافته بود . حتی این خبر به گوش لومباردی نیز رسیده بود . از این رو در
اندک زمانی از چهار گوشه ایتالیا هزاران انسان به سوی قصبه و کلیسای آن هجوم آورده
بودند . روز هشتم دسامبر برای آن قصبه روز بزرگی به حساب می آمد . بازیگر این حادثه
که خود پیرینا بود از میان مردم به زور و با هل دادنهای زیادی عبور کرده و راهی را
برای ورود به داخل کلیسا یافته بود . همینکه پیرینا جیلی وارد کلیسا شده بود بدون
درنگ به محل ظهور حضرت مریم رفته و انتظارش را کشیده بود . از همان زمان لقب «
باکره مقدس » را نیز به خود گرفته بود . روستائیان که او را بسیار پاک تشخیص داده
بودند در برابرش تعظیم کرده و انسانهای تازه وارد نیز از روستائیان تبعیت کرده و تعظیم کرده بودند .
و ناگهان سر و صدای مردم بلند شده و پیرینا را با لقب « تصویر حضرت مریم » مورد
تشویق و تقدیس قرار داده بودند .
پس از اینکه پیرینا با بلند کردن دستش سکوت را در سالن کلیسا حاکم گردانیده
بود خود رو به محراب بر زمین زانو زده بود . در آن حال کسی چیزی را نمی دید. برخی
نیز با دعا خواندن سعی داشتند خودشان را از عالم مادی دور ساخته و با احراز شرایط
خلسه موفق به رویت حضرت مریم شوند . با این حال دیدگان همه به صورت و حرکات لب و
دهان پیرینا وعطوف شده بود . زیرا هیچکس نمی خواست کلمه ای و یا صحنه ای از رابطه
پرستار باکره و مقدس را با حضرت مریم از دست داده و یا از نظر دور نگهدارد . این
صحنه در بیرون از کلیسا نیز حاکم بود . گرچه مردم از درون کلیسا اطلاعی نداشتند
ولی جرات حرف زدن را نیز به خودشان نمی دادند و اگر نیازی به حرف زدن بود به آرامی
و پچ پچ کنان سخن می گفتند .
بر اساس اظهارات پیرینا در آن روز گویا حضرت مریم بر روی پله ای ایستاده و
همان جامه سفید را بر تن داشت . گلهای سفید قرمز و زرد نیز در محلهای زخم دیده می
شدند . او با لبخندی که اصلا به دنیای مادی تعلق نداشت می خندید و بعد از رویت
مردم گفته بود : « من آبستن پاکی بوده ام . آبستنی من از مشیت الهی بوده است . من
به حکم خداوند عیسی را به دنیا آورده ام . من مادر فرزند خدا ، عیسی هستم . »
در حالیکه شبح حضرت مریم بر روی پله ها حرکت می کرد و رو به پایین می آمد به
حرفهای خود اینچنین ادامه داده بود :
« من به دلیل گلهای اسرار آمیز به قصبه مونتی شیاری آمده ام . » و زمانی که به
اولین پله رسیده بود این جمله را بر زبان جاری ساخته بود : « هر کسی در روی این
سنگها دعا بخواند و توبه کند و اشکهای حسرت و پشیمانی از اعمال خویش جاری سازد ،
او مورد شفاعت من قرار خواهد گرفت و از لطف مادری من بهره مند خواهد گشت . چنین
انسان پاکی که خدایش را خواهد جست مورد حمایت من قرار خواهد گرفت و خیر و برکت
نصیبش خواهد شد . او صاحب نردبانی از اطمینان به تعالی و عروج خواهد بود که به
نهایت به نیکی و فلاحت ابدی و آخرت نایل خواهد شد . »
بعد از این حادثه 19 سال سپری شد و اتفاقی نیفتاد .
مثل همیشه عده ای پیرینا و ماجرایش را به باد استهزا و تمسخر گرفته و عده
بیشماری نیز او را به دیده تقدیس نگریستند . اما از آن روز یعنی هشتم دسامبر 1947
تا به امروز همان محل و کلیسای قصبه مونتی شیاری محل عبادت و زیارتگاه بسیار از
مسیحیان گردیده و چه سالهایی که در این کلیسا بیمارانی شفا یافته و چه حوادث اعجاب
آمیز که در این محل اتفاق افتاده است . تمام این اتفاقات و معجزه ها بدون تردید
دیده و پذیرفته شده است .
چشمه ای در
فونتانل :
در تاریخ 17 آوریل 1966 بود که پیرینا از روستای همجوار محل سکونت خود به نام
فونتانل می گذشت این روستا در فاصله سه کیلومتری مونتی شیاری واقع شده بود .
پیرینا برای نوشیدن آبی به کنار چشمه ای کوچک رفته و می خواست جرعه ای آب بنوشد که
ناگهان بر روی آب زلال گل اسرار آمیز را مشاهده کرده بود . همین حادثه باعث گردید
که پیرینا به یاد ظهور حضرت مریم بیفتد که بیش از ده سال پیش از آن در روستای
خودشان مشاهده اش کرده بود . پیرینا اشک ریزان از پله های مشرف به سرداب و آستانه
چشمه بوسید و بر روی زمین زانو زده به دعا و نیایش پرداخت . زمانی که به اولین پله
رسیدو مجدادا به انتهای پله ها نگریست ناگاه صحنه ای را که حضرت مریم در کلیسا
ظاهر شده بود به یادش آمد . فهمید که آن پله ها را یک بار قبل از آن دیده است . از
آن روز همان چشمه نیز با توصیه پیرینا به عنوان آب و چشمه مقدس شناخته شد و هر
بیماری جرعه ای از آن را می نوشید بالافاصله درمان میافت . البته پیرینا باز در
آنجا حضرت مریم را دیده و از جانب وی موظف شده بود که در زمان نوشیدن آب آن چشمه
بایستی صلیبی بر روی سینه بکشد و آنگاه به خوردن آب بپردازد .
پیرینا این امر را به جای آورد .
روز 13 مه 1966 پیرینا برای اینکه صداقت گفتار و ادعایش را به اثبات برساند به
همراه تنی چند از مسئولین کلیسا به کنار چشمه آمدند . بار دیگر گلهای اسرار آمیز
ظاهر گردید . و دیگران نیز این گل را دیدند . ولی شبح حضرت مریم را نتوانستند
مشاهده نمایند و در این میان تنهای پیرینا موفق به دیدن مریم مقدس شده بود . حضرت
مریم خطاب به پیرینا گفته بود که : « برای اینکه بیماران از این آب بهتر استفاده
نمایند از تو می خواهم که در اینجا حوضی ایجاد کنی . » پیرینا که دیگر خودش را به
حضرت مریم نزدیکتر احساس می کرد از او پرسیده بود . « حالا اسم این چشمه را چه
بگذارم ؟ » و حضرت مریم به او جواب داده بود : « چشمه فضیلت » پیرینا بار دیگر
پرسیده بود که « می خواهید در این چشمه چه تدابیری اندیشیده و چه اقداماتی انجام
دهیم ؟ » و آنگاه مریم مقدس جواب داده بود که : « بیمارانی که به اینجا می آیند
باید درمان یابند . امکان راحتی بیماران را در اینجا فراهم آورید . شایسته خواهد
بود که هر بیماری پس از درمان و شفا یافتن زندگیش را وقف خدمت به مردم کند که
خشنودی الهی در این است . » و پس از آن
مریم مقدس باز چون مه کمرنگی ناپدید شده بود .
این خبر که تمامی بیماران از آن پس می توانند به حکم مریم مقدس و مشیت الهی
شفا یابند چون خبری تکان دهنده در کمترین زمان به گوش مردم اروپا رسید . هر کس
بیماری داشت و یا در خانواده اش مریضی را مورد رسیدگی قرار می داد بلافاصله دست به
کار شده و بیماران را بدان سو حرکت دادند . به راستی نیز بسیاری از بیماران به
طریقه معجزه آسایی شفا می یافتند .
8 ژوئن 1966 اتفاق عجیبی رخ داد . بعد از ظهر همین روز که بیش از هزار نفردر اطراف چشمه فضیلت
جمع شده بودند و هر کسی برای کسب سلامتی و صحت خود و یا نزدیکانش در آنجا حضور
پیدا کرده بود . عده ای با التماس و استغاثه دست دعا و نیایش به درگاه الهی بلند
کرده و مریم مقدس را شفیع خود قرار داده بودند . تقریبا ساعت نزدیک سه بعد از ظهر
بود که ناگهان پیرینا سکوت مقدس نیایشگران را با فریادش شکست و گفت :
به آسمان نگاه کنید!
در آن زمان عده زیادی از زائران نیز مریم مقدس
را در ارتفاعی کمتر از ده متر در ابتدای منشا چشمه ملاحظه کردند و صداقت گفتار و
عمل پیرینای جوان و باکره ثابت شد .