مجسمه مریم باکره مقدس می گرید

مجسمه‌ای در کالیفرنیا می‌گرید!

hspace=0

 hspace=0

خادمان کلیسایی در ساکرامنتوی کالیفرنیا که مجسمه مریم مقدس در آنجا وجود دارد، می‏گویند مایع قرمز رنگی که از چشمان مجسمه بیرون آمده، پس از پاک کردن دوباره ظاهر گردیده است.

مسیحیان این منطقه، این لکه را اشک مجسمه می‌دانند.

hspace=0

 منبع

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت دهم از بخش جاسینتا

تفکر عمیق در مورد جهنم

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

آن روز وقتی به چراگاه رسیدیدم جاسینتا رفت و روی تخته سنگی نشست و غرق در تفکر شد .

جاسینتا بیا و با ما بازی کن

من نمی خواهم امروز بازی کنم

چرا ؟

چون می خوام فکر کنم . بانو به ما گفت که هر روز تسبیح بگوییم و قربانی بدهیم . از این پس هر بار که تسبیح می گوییم باید ذکر

 

Hail mary

 

و خدای پدر

 

Our father

 

را بگوییم و اما در مورد قربانی . ما چطور باید قربانی بدهیم ؟

فرانچسکو فورا فکری به سرش زد و گفت می توانیم از این به بعد ناهارمان را نخوریم و به گله بدهیم و بدون ناهار سر کنیم . ظرف دو دقیقه تمام ناهار بین بین گله پخش شد . و در آن روز روزه گرفتیم .

 

 

جاسینتا روی صخره سنگ نشسته بود و عمیقا متفکر بود . او پرسید

بانو گفت خیلی از افراد به جهنم می روند . راستی جهنم چیست ؟

جهنم یک گودال خیلی عمیق است که پر از حیوانات وحشیست و با آتشی مهیب مشتعل است . و مردمانی به آنجا می روتد که مرتکب گناه می شوند و اقرار به گناه خود نمی کنند . این توضیحی بود که مادرم در مورد جهنم به من داده بود .

آیا آنها هرگز از جهنم بیرون نمی آیند ؟

نه !

یعنی حتی بعد از گذشت سالهای سال هم بیرون نمی آیند ؟

نه جهنم هرگز تمام نمی شود

آیا بهشت هم تمام نمی شود

نه بهشت و جهنم ابدی هستی توجه داری ؟

این برای اولین بار بود که ما روی جهنم و ابدی بودن آن متمرکز می شدیم . جاسینتا حتی در وسط بازی هم می پرسید آیا جهنم حتی بعد از خیلی سال به پایان نمی رسد . و  آیا مردمی که در جهنم می سوزند خاکستر نمی شوند و  نمی میرند ؟ گناهکاران بینوا ما باید خیلی برای آنها دعا کنیم و قربانی بدهیم . و ادامه داد

و آن بانو چقدر خوب و مهربان بود . او به ما قول داد که ما را با خود به بهشت ببرد .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت نهم از بخش جاسینتا

 

اولین تجلی

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

 

 

عزیزان حالا دیگر تقریبا می دانید که هفت سال اول زندگی جاسینتا چگونه سپری شد . تا اینکه سپیده دم روز سیزدهم می فرا رسید که مثل روزهای دیگر یک روز خوب و قشنگ و صاف و آفتابی بود . آن روز حسب اتفاق « البته اگر در سیستم خلقت به چیزی به نام شانس یا  اتفاق عقیده داشته باشیم »  تصمیم گرفتیم برای چرای گوسفندانمان به کوا دا ایرا برویم . کوا دا ایرا زمینی متعلق به والدینم بود . و باید از باریرو

 

Barreiro

 

که قبلا در موردش گفته بودم رد می شدیم و برای اینکار باید از یک زمین لم یزرع پهناور مردابی می گذشتیم که مسافتمان را دو برابر می کرد . و باید خیلی آهسته حرکت می کردیم که گوسفندان بتوانند از علفهای راه بخورند . حوالی ظهر بود که به کوا دا ایرا رسیدیم . در اینجا برای توضیح مجدد اینکه بانو چطور ظاهر شد وقت را تلف نمی کنم زیرا همه شما به خوبی داستانش را می دانید . شما عزیزان می دانید که جاسینتا چقدر معصوم و بی گناه بود . قبل از اینکه در مورد این بخش از زندگی جاسینتا بنویسم ، باید بگویم که در تجلیات بانوی ما موضوعاتی وجود داشت که ما تصمیم گرفتیم هرگز در موردش به هیچ کس چیزی نگوییم . در اینجا باید بگویم که  جاسینتا آنقدر عاشقانه مجذوب مسیح و ریاضت کشیدن و گناهکاران  بود که خود را سخاوتمندانه برای گناهکاران فدا کرد و رنج کشید . آن روز بعد از ظهر وقتی ما متفکر و مسحور و شگفت زده داشتیم نگاه می کردیم جاسینتا ناگهان با شور و اشتیاق گفت چه بانوی زیبایی . من آن روز گفتم که می دانم چه اتفاقاتی خواهد افتاد شما نباید به هیچ کس چیزی را که امروز دیدیم بگویید . او گفت نه نگران نباش من نمی گویم . روز بعد فرانچسکو شتابان نزد من آمد و گفت که جاسینتا دیشب همه ماجرا را در خانه تعریف کرده است . جاسینتا فقط به اتهاماتش گوش می داد . و من به او گفتم حالا می بینی که همه اتفاقات ناخوشایندی که پیش بینی می کردم به وقوع خواهد پیوست . و او با چشمان اشکبار گفت که چیزی درونم بود که نمی توانستم ساکت باشم . من گفتم خوب حالا گریه نکن و دیگر هیچ چیز در مورد مطالبی که بانویمان گفت به هیچ کس نگو .

اما من همین حالا همه را گفته ام

تو چه گفته ای ؟

من گفتم که بانو قول داد ما را به بهشت ببرد.

تو اینها را گفتی ؟

مرا ببخش دیگر در موردش چیزی به کسی نمی گویم

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت هشتم از بخش جاسینتا

 

جاسینتا چوپان کوچولو

 

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

من حالا دیگر به سنی رسیده بودم که برای نگهداری از گله فرستاده شوم . همه خواهرانم هم وقتی به سن من بودند همین کار را می کردند . خواهر کارولینم حالا دیگر سیزده ساله شده بود و باید برای کار به بیرون می رفت . مادرم مسئولیت نگهداری از گله را به من محول کرد . من اخبار را به دو دوستم جاسینتا و فرانچسکو گفتم و به آنها گفتم که دیگر نمی توانم برای بازی با آنها بیایم . اما آنها نتوانستند این موضوع را بپذیرند . آنها فورا پیش مادرشان رفتند که اجازه بدهد با من بیایند اما مادرشان اجازه نداد . برای ما چاره دیگری به جز جدایی نبود . چیزی نگذشت تا اینکه آنها هر روز در مسیر برگشت من به خانه سر راهم می ایستادند تا در تاریکی شب مرا ببینند . بعد ما با هم به زمین خرمن کوبی می رفتیم و پشت پنجره در انتظار روشن شدن چراغ فرشته ها و چراغ بانویمان می نشستیم . شبهایی که مهتابی نبود ما می گفتیم که روغن چراغ بانویمان تمام شده . برای جاسینتا و فرانچسکو خیلی سخت بود که با نبودن دوست و همنشین سابقشان کنار بیایند . به همین خاطر آنها دوباره و صد باره از مادرشان اجازه می گرفتند که چوپانی گله شان را به آنها بدهد که بتوانند با من باشند . آخر سر ماردشان با وجود اینکه خیلی کوچک بودند اما به امید اینکه از این همه اصرار و تمنای همیشگی آنها راحت شود چوپانی گله شان را به آنها سپرد . در حالیکه برق شادی در چهره هایشان موج می زد  نزد من آمدند که اخبار خوش را بدهند و بگویند از این به بعد می توانیم با هم به چرای گله هایمان برویم . هر کس زودتر درب آغلش را باز می کرد باید در باریرو

 

Barreiro

 

منتظر می شد که گله دیگر هم سر برسد . باریرو اسم برکه ای بود که در ته دره قرار داشت . هر بار همدیگر را در برکه می دیدیم تصمیم می گرفتیم که برای آن روز گله هایمان را در کجا چرا بدهیم . و بعد هم با خوشحالی با هم می رفتیم انگار که داریم به جشن می رویم . و  زندگی چوپانی جاسینتا به این صورت شروع شد .  ما با خیال راحت با هم بازی می کردیم و مطمئن بودیم که گوسفندان دور نخواهند رفت . جاسینتا دوست داشت صدایش را که به صورت اکو در کوه پخش می شد بشنود به همین خاطر یکی از سرگرمی های همیشگی ما این بود که از تپه بالا می رفتیم و روی بزرگترین صخره سنگ می نشستیم و اسمهای مختلف را صدا می کردیم و صدای خودمان را می شنیدیم . صدایی که با شفافیت و وضوح بیشتری بر می گشت « ماریا » بود . جاسینتا گاهی

 

Hail mary

 

سلام بر مریم مقدس را می گفت و به این صورت فقط کلمه آخر یعنی مریم مقدس اکو می شد . ما همچنین خیلی دوست داشتیم آواز بخوانیم و آهنگهای معروف را می خوانیدم . جاسینتا بیشتر سردهای مذهبی را دوست داشت .  مثل سرودهای

 

Hail Noble Patroness ، Virgin PureAnjos ، Anjos  Angels Sing With Me

 

 

ما خیلی رقص را دوست داشتیم . همینطور هر آلت موسیقی که توسط سایر چوپانان نواخته می شد . جاسینتا با وجود کوچکی اش استعداد زیادی در رقص داشت . به ما گفته بودند که بعد از ناهار تسبیح بگوییم . اما از آنجا که اگر همه روز را بازی می کردیم کممان بود یک راه خوب برای زود تمام کردن تسبیح پیدا کرده بودیم . ما تند تند دانه های تسبیح را در دستمان می چرخانیدم و می گفتیم

 

Hail mary … hail mary … hail mary

 

سلام بر مریم مقدس . و وقتی یک دور تسبیح تمام می شد در دور بعد می گفتیم

 

Our Father

 

خدای پدر .

واین بود که در یک چشم بر هم زدن ذکرمان تمام می شد .

 

 

جاسینتا عادت داشت بچه گوسفندهای کوچولو را محکم بغل کند و در دامنش بنشاند و نوازششان کند و ببوسد و شب موقع برگشتن تمام راه آنها را در آغوش بگیرد . که خسته نشوند . یک روز موقع برگشتن جاسینتا در وسط گله راه می رفت

 

 

من پرسیدم جاسینتا وسط گله چکار می کنی ؟ او گفت من می خواهم مثل عیسی مسیح در آن عکس مقدس که به ما دادند وسط گله باشم . او در آن عکس درست وسط گله است و یکی از گوسفندان را درست مثل من در آغوش دارد .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت هفتم از بخش جاسینتا

 

جاسینتا نگاه می کند و یاد می گیرد

 

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

 

خواهرم عضو انجمن قلب مقدس عیسی مسیح بود و هر بار که مراسم تشریفاتی عشای ربانی یکی از بچه ها بود مرا هم با خود می برد که در مراسم شرکت کنم . یک بار زن عمویم هم دخترش را با خودش به آنجا برد که مراسم را از نزدیک ببیند و جاسینتا در آنجا شدیدا شیفته فرشته هایی شد که گل افشانی می کردند .

 

 

از آن به بعد جاسینتا گاهی در بین بازی ما را رها می کرد و می رفت گل می چید و دامنش را پر از گل می کرد و بر می گشت . و گلها را یکی یکی بر سر من می ریخت . من می پرسیدم جاسینتا اصلا چرا گلها را روی من می ریزی ؟ و می گفت من دارم همان کار فرشته ها را می کنم . دارم گل بارانت می کنم . خواهرم هر سال در روز عید بزرگ

 

Corpus Christi

 

برای بچه هایی که در نقش فرشته ها بازی می کردند و قرار بود به صف بایستند لباس می دوخت .

 

توضیح :

Corpus Christi

تاریخ مقدس رومن کاتولیک در بزرگداشت مراسم عشای ربانی در اولین پنجشنبه بعد از عید پنطیکاست یا عید گلریزان .

عیدی که در آن مراسن عشای ربانی جشن گرفته می شود

 

آنها در زیر تاج گل راه می رفتند و گل می افشاندند . و من هم همیشه یکی از آنها بودم . یک روز بعد از اینکه خواهرم لباسم را پرو کردم به جاسینتا گفتم تو برای مراسم عید فردا نمی آیی و برایش توضیح دادم که چطور در آن مراسم گل افشانی می کنم . طفلکی جاسینتا هم از من خواهش می کرد که از خواهر اجازه اش را بگیرم که او هم بتواند بیاید . و دوتایی با هم پیش خوارهم رفتیم تا از او اجازه بگیریم که جاسینتا را هم ببرد . او هم اجازه داد و یک لباس برای جاسینتا انتخاب کرد و آن را به تنش امتحان کرد . و در تمرین خواهرم به ما یاد داد که چگونه بر روی عیسی مسیح گل بریزیم . جاسینتا پرسید آیا ما مسیح را می بینیم . خواهرم گفت بله جناب کشیش او را حمل می کند . جاسینتا از خوشحالی می پرید و می گفت برای رفتن به جشن ثانیه شماری می کند . بالاخره روز موعود فرا رسید و جاسینتا با شور و شوق منتظر بود . هر دو ما نزدیک محراب جا گرفته بودیم . بعدا موقع حرکت در صف ما در کنار تاج گل قدم می زدیم و هر کدام یک سبد پر از گل داشتیم .

 

 

از آنجاییکه خواهرم گفته بود باید گلهایمان را بریزیم ، من همه گلهایم را روی عیسی مسیح پاشیدم اما با وجود همه ایما و اشاره یی که به جاسینتا می کردم نتوانستم به او بفهمانم که باید گلهایش را روی مسیح بریزد . او فقط با چشمانش به کشیش خیره شده بود . بعد از اینکه مراسم تمام شد و از کلیسا بیرون آمدیم خواهرم پرسید

 جاسینتا تو چرا گلهایت را جلوی عیسی نمی ریختی ؟

چون که من او را ندیدم

بعد جاسینتا از من پرسید :

اما تو عیسی کودک را می دیدی ؟

البته که نه ! مگر نمی دانی که عیسی مسیح در نان مقدس عشای ربانی دیده نمی شود او پنهان است . او کسی است که ما در عشای ربانی دریافتش می کنیم .

 

 

آیا تو وقتی در مراسم عشای ربانی هستی با او حرف نمی زنی ؟

چرا حرف می زنم

پس چگونه او را نمی بینی ؟

چون او نامرئی است

من می روم از مادرم بپرسم که من هم می توانم در مراسم عشای ربانی شرکت کنم یا نه

کشیش ناحیه تا زمانی که ده ساله نشده ای این اجازه را به تو نخواهد داد

اما تو ده سالت نشده و به عشای ربانی هم می روی

چون من همه تعلیمات مذهبی ام را بلدم اما تو بلد نیستی

بعدش دو تا دوستم از من خواستند که تعلیمات مذهبی را به آنها هم آموزش بدهم . و من معلم مذهبی آنها شدم . و آنها با شور و حرارت زاید الوصفی درسها را یاد می گرفتند . با وجود اینکه هر سوالی که از من پرسیده می شد به درستی می توانستم جواب بدهم اما وقتی موقع درس دادن رسید دیدم که فقط چند جمله پراکنده به خاطر می آورم . و این باعث شد که یک روز جاسینتا بگوید مطالب بیشتری به ما یاد بده اینها را بلدیم . من باید قبول می کردم که فقط قادر به جواب دادن به سوالاتی بودم که مردم از من می پرسیدند . پس به آنها گفتم از مادرتان اجازه بگیریدکه سر کلاسهای تعلیمات مذهبی کلیسا شرکت کنید و تعلیمات دینی تان را بیاموزید . و آن بچه ها هم که به شدت اشتیاق داشتند که عیسی مسیح پنهان را ملاقات کنند فورا رفتند که از مادرشان اجازه بگیرند و زن عمویم هم با درخواستشان موافقت کرد . اما خیلی هم مایل نبود و می گفت کلیسا تا خانه راه نسبتا زیادی است و در ضمن حتی اگر هم به کلاس بروید کشیش اجازه نمی دهد که مراسم عشای ربانی تان را به جا آورید زیرا هنوز خیلی کوچک هستید و باید تا ده سالگی صبر کنید .

 

 

جاسینتا همیشه در مورد عیسی پنهان از من سوال می کرد . و یک روز پرسید چطور ممکن است که عده زیادی از مردم در آن واحد مسیح را دریافت می کنند .

 

 

آیا برای هر کس یک قطعه کوچک از مسیح هست ؟ نه . قطعات خیلی یادی از نان مقدس هست و  نان عشای ربانی را به همه مردم می دهند و مسیح زنده در همه قطعه نانها حضور دارد . ولی من عجب جواب بی منطقی به بچه دادم .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت ششم از بخش جاسینتا

 

حساسیت لطیف جاسینتا

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

جاسینتا دوست داشت شبها به زمین خرمن کوبی که نزدیک خانه ما بود برود . او در آنجا به غروب خورشید نگاه می کرد و با نگریستن به  آسمان پر ستاره غرق تفکر می شد . او عاشق شبهای مهتابی بود . ما با هم مسابقه می گذاشتیم که ببینیم کداممان می تواند ستاره های بیشتری را بشمارد . ما ستاره ها را فانوس فرشته ها فرض می کردیم و ماه را فانوس بانویمان و خورشید را هم چراغ خداوند .

 

 

جاسینتا گاهی می گفت شما می دانید که من چراغ بانویمان را بیشتر دوست می دارم . زیرا ماه ما را نمی سوزاند و چشممان را کور نمی کند . ولی چراغ خداوند اینچنین نیست . واقعیت این است که خورشید در تابستان انجا خیلی سوزان می شد و جاسینتا این طفل حساس از گرما ناراحت می شد .

 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت پنجم از بخش جاسینتا

 

عشق جاسینتا به منجی مصلوب

 

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

 

مادرم معمولا عصرها برایمان قصه تعریف می کرد . پدر و خواهران بزرگترم همیشه قصه های افسانه ای از جادوگر ها و طلسم و سحر و  شاهزاده خانم ملبس به لباسهای زر بافت و سلطنتی می گفتند . و مادرم هم  قصه هایی مثل رنجهای مسیح بر روی صلیب و  یوحنای مقدس تعمید دهنده و  قصه های کتاب مقدس و غیره می گفت . و این گونه بود که من داستان رنجهای عسیی مسیح را یاد گرفتم . من همیشه وقتی یک قصه را می شنیدم فقط یک بار شنیدن قصه برایم کافی بود که بتوانم همه قصه را با جزئیاتش برای دیگران تعریف کنم و اینگونه بود که قصه مسیح را برای دوستانم کلمه به کلمه تعریف می کردم . همان موقع خواهرم آمد و دید که ما بچه ها صلیب مقدس را در دست گرفته ایم . او صلیب را از دست ما گرفت و مرا دعوا کرد که چرا به اشیا مقدس دست می زنم . جاسینتا از جا بلند شد و نزدیک خواهرم رفت و گفت ماریا لطفا او را دعوا نکن چون من آن را برداشتم اما دیگر به اشیا مقدس دست نمی زنم . خواهرم هم او را نوازش کرد و به ما گفت برویم و در حیاط بازی کنیم زیرا در خانه به همه چیز دست می زدیم و هیچ چیز را در سر جایش نمی گذاشتیم . بعد ما رفتیم کنار همان چاه آبی که همیشه برایتان در موردش گفته ام . آن چاه آب در حصار درختهای شاه بلوط و سنگ و بوته های تمشک پنهان بود و به همین خاطر چند سال پیش ما آنجا را برای صحبتهای محرمانه و خودمانی انتخاب کرده بویدم . کارهایی مثل دعاهای پر سوز و گداز و گریه های تکی یا دسته جمعی و خلاصه همه کار . اشکهای ما داخل چاه آب می ریخت و ما از آب همان چاه می خوردیم . و این تمثیلی از قلب باکره مقدس بود که ما اشکهایمان را در آن خشک می کردیم و از خالصترین تسلیاتش می نوشیدیم . بهتر است به داستانمان برگردیم ...  جاسینتا وقتی داستان مرا که رنجهای خداوندمان عیسی مسیح بود شنید  به گریه افتاد . و از آن به بعد همیشه از من می خواست همان داستان را دوباره و دوباره برایش تعریف کنم . او گریه می کرد و با صدای غمگین می گفت خداوند عزیز بی نوای ما !  من دیگر هرگز گناه نمی کنم زیرا نمی خواهم خداوندمان دوباره رنج بکشد .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت چهارم از بخش جاسینتا

 

حساسیت جاسینتا

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

 

یک روز یکی از همین بچه ها ، بچه دیگری را با کلمات ناشایست خطاب کرد . و مادرم او را به شدت سرزنش کرد که انسان نباید یک چنین حرف زشتی به زبان بیاورد . زیرا این کار گناه است و عیسی مسیح ناخشنود خواهد شد . و کسی که چنین گناهی می کند و به گناهش اعتراف نمی کند به جهنم خواهد رفت . جاسینتا هرگز این درسی را که آموخته بود فراموش نکرد و فردای همان روز که بچه ها آمدند گفت آیا مادرتان اجازه می دهد که بروید بازی ؟

نه

پس من با فرانچسکو می روم در حیاط خانه خودمان بازی کنیم .

چرا همین جا نمی مانید ؟

مادرمان نمی خواهد وقتی بچه های دیگر اینجا هستند ما هم اینجا باشیم . مادرمان گفته در حیاط خودمان بازی کنیم . او نمی خواهد من از این حرفهای بد که گناه است و عیسی را ناخشنود می کند یاد بگیرم . و بعد در گوش من گفت آیا مادرت اجازه می دهد به حیاط ما بیایی و بازی کنیم ؟

بله

پس برو ازش اجازه بگیر

و در حالیکه دست برادرش را گرفته بود به طرف خانه شان رفتند . یکی از بازی های مورد علاقه جاسینتا « جریمه » بود همانطور که می دانید در این بازی بازنده باید هر آنچه را که برنده می گوید انجام دهد . جاسینتا دوست داشت بازنده را به دنبال پروانه ها بفرستد . که یک پروانه بگیرد و برایش بیاورد . بعضی اوقات دیگر هم می خواست بازنده چند تا گل که خودش تعیین می کند چه گلی باشد برایش بچیند و  بیاورد . یک روز داشتیم در خانه ما « جریمه بازی » می کردیم که من برنده شدم و بنابراین جاسینتا باید کاری را که من می خواستم انجام دهد . برادرم هم پشت میز نشسته بود و داشت چیزی می نوشت . من از او خواستم برادرم را در آغوش بگیرد و ببوسد . اما او اعتراض کرد . و گفت نه یک کار دیگر بگو که انجام دهم . چرا نمی گویی بروم و خداوند را ببوسم . آنجا روی دیوار یک صلیب آویزان کرده بودیم . من گفتم قبول است . برو بالای صندلی و صلیب را از روی دیوار بیاور در حضورش زانو بزن سه مرتبه آن را در آغوش بفشار و ببوس . یکی از طرف فرانچسکو یکی از طرف من و یکی هم از طرف خودت .

 

جاسینتا گفت بوسیدن صلیب را هر چند بار که بخواهی برایت انجام می دهم.  او دوید و صلیب را آورد و آن را چنان با صمیمیت و قشنگی بوسید که هرگز فراموشم نمی شود . و با دقت به مجسمه خداوند روی صلیب نگاه کرد و گفت چرا خداوندمان را آنگونه به صلیب میخکوب کرده اند

من گفتم زیرا او به خاطر ما جانش را روی صلیب داد و جاسینتا پرسید برایم توضیح بده که چطور آن اتفاق افتاد  .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت سوم از بخش جاسینتا

 

چهره و سرشت و خصوصیات اخلاقی جاسینتا

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام که این فصل از کتاب مربوط به خاطرات لوسیا از دختر عمویش جاسینتاست

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

 

 

قبل از اتفاقات سال 1917 قطع نظر از روابط خویشاوندی که ما را به هم نزدیک می کرد ، عاطفه ای خاصی بین ما وجود نداشت . به گونه ای که برای من دوستی و نزدیکی با بچه های دیگر فرق چندانی با همنشینی با فرانچسکو و جاسینتا نداشت . حتی برای من دوستی نزدیک با جاسینتا گاها نامطبوع بود زیرا او طبیعت حساس و زود رنجی داشت . کوچکترین درگیری که بین بچه ها رخ می داد باعث می شد که او لب ورچیند و به گوشه ای پناه برد . بچه ها می دانستند در این جور مواقع باید  با چرب زبانی و دلجویی او را به بازی برگردانند . اما حتی این رویه هم در بدست آوردن دل او فایده ای نداشت . او همیشه باید خودش نوع بازی را انتخاب می کرد و همین طور یارش را هم خودش باید انتخاب می کرد . ولی قلب بسیار رئوف و مهربانی داشت . خداوند او را با صفات مهربانی و ملایمت و آرامی آراسته بود و او روی هم رفته شخصیت جذاب و دوست داشتنی داشت . علتش را نمی دانم اما جاسینتا و فرانچسکو همیشه علاقه خاصی به من داشتند و همیشه برای بازی دنبال من می گشتند که با من بازی کنند . آنها از همنشینی و بازی با بچه های دیگر لذتی نمی بردند و همیشه از من می خواستند که با هم به چاه آبی که در ته زمین پدر و مادرم واقع شده بود برویم و آنجا بازی کنیم . همینکه به آنجا می رفتیم جاسینتا تعیین می کرد که چه بازی بکنیم . بازی مورد علاقه اش همیشه بازی با سنگ ریزه ها و دکمه ها بود . ما همیشه روی لبه مسطح و سنگی و پهناور چاه آب زیر سایه یک درخت زیتون و دو درخت نخل  می نشستیم و بازی می کردیم . من دکمه بازی را دوست نداشتم چون همیشه وقتی ما را برای صرف ناهار صدا می کردند می دیدم که دکمه هایم کم شده . بیشتر اوقات جاسینتا برنده می شد اما نه همیشه . و مادرم همیشه به خاطر این موضوع دعوایم می کرد . من مجبور بودم دکمه ها را با عجله دوباره بدوزم . ولی با چه دردسری باید جاسینتا را وادار می کردم دکمه ها را پس بدهد . اما به غیر از اخلاق لب ورچیدنش یک عیب دیگر هم داشت . او خیلی احساس مالکیت می کرد . او می خواست همه دکمه ها را برای گیم بعد نگاه دارد . که دکمه های خودش کم نشود . و من همیشه فقط با این تهدید می توانستم دکمه هایم را پس بگیرم که بگویم من دیگر هرگز با شما بازی نخواهم کرد . بعضی اوقات می دیدم که نمی توانم خواسته دوستان کوچکم را برآورده کنم . یکی از خواهران بزرگترم خیاط بود و دیگری هم بافنده بود آنها هر روز هفته در خانه بودند . برای همین همسایه ها همیشه از پدر و مادرم می خواستند بچه هایشان را به خانه ما بیاوند و خودشان برای کار روی مزرعه بروند . و من هم با بچه ها بازی می کردم و خواهرانم هم مواظب ما بودند . و مادرم هم همین را می خواست اما به هر حال این کار وقت زیادی را از خواهرانم می گرفت . به همین خاطر هم من باید بچه ها را سرگرم می کردم و مواظب بودم که در استخر داخل حیاط نیفتند . سه درخت بزرگ انجیر ما را از آفتاب سوزان محافظت می کردند . ما با شاخه های آنها تاب بازی می کردیم . در این جور مواقع وقتی جاسینتا و فرانچسکو به دنبال من می آمدند که با هم به همان زمین مورد علاقه مان در کنار چاه آب برویم و بازی کنیم من می گفتم که نمی توانم بیایم . چون مادرم گفته همین جا بمانم . بعد هم دو تایی نا امید می شدند و  در بازی ما شرکت می کردند . در موقع خواب نیمروز مخصوصا مواقعی که ایام روزه کاتولیکی نزدیک می شد او می گفت

من نمی خواهم وقتی کشیش در سر کلاس تعلیمات مذهبی عید پاک از شما سوال می کند شرمنده تان باشم . همه بچه های دیگر هم مانند جاسینتا در سر کلاس تعلیمات مذهبی حاضر بودند .

 

شمایل سرقت شده مریم باکره بازگردانده شد

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از آسوشیتدپرس،  مسیحیان ارتدکس یونان اعتقاد دارند این شمال ۷۰۰ ساله که  مریم باکره و عیسی  نوزاد را به تصویر کشیده، قدرت شفا و معجزه دارد.

شمایل  مریم ۱۸  آگوست  از صومعه شهر لئونیدیو ۱۸۵ مایلی جنوب غرب آتن به سرقت رفت و روز گذشته توسط پلیس به این صومعه بازگردانده شد.

پلیس یونان روز جمعه اعلام کرد که یک مرد رومانیایی را در آتن دستگیر کرده که صبح روز شنبه به سرقت خود اعتراف کرد.

این متهم ۲۸ ساله پس از یک تماس تلفنی به منظور فروش این شمایل قرن چهاردهمی دستگیر شد.

وزیر نظم عمومی یونان پیدا شدن این شمایل و بازگشت آن به محل اولیه را یک معجزه دانست و در حضور هزاران نفر از مؤمنان ارتدکس یونان این شمایل طلاکاری شده را به صومعه بازگرداند.

هر ساله هزاران زائر برای تماشای این شمایل ۴۰ در ۵۰ سانتیمتری به صومعه شهر لئونیدیو سفر می کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شمایلی  از مريم باکره كه قدمت آن به هفت قرن پيش بازمي گشت، از صومعه اي در جنوب يونان به سرقت رفت.


آرشـــیــوبه گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از خبرگزاري فرانسه ؛این شمایل  كه  مريم را در حالي كه فرزندش عيسي مسيح  را در آغوش گرفته نشان مي دهد، این تصویر از صومعه الونا واقع در شرق شبه جزيره پلوپونز در جنوب يونان ربوده شد.
بر اساس گزارش منتشر شده از سوي خبرگزاري آتن این شمایل  به سرقت رفته كه با ابعاد ۵۰ در۴۰ سانتي متر طراحي شده بود، براي مسيحيان منطقه ياد شده ارزش معنوي زيادي داشت.


طبق اين گزارش يكي از كشيشان صومعه الونا بر اين عقيده است كه با توجه به اينكه اين صومعه در فاصله اي دور از جاده اصلي و در بالاي تپه اي بلند قرار دارد سارقان بايد طي عملياتي كاملا برنامه ريزي شده به اين مكان دسترسي پيدا كرده باشند.


گفتني است: پليس يونان با در اختيار داشتن تجهيزات متعدد در جستجوي سارقان است.


 

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت دوم از بخش جاسینتا

 

پوشاندن اسرار

 

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

 

 بر خلاف خواسته قلبی ام از شما می خواهم اجازه دهید مطالب بخصوصی در مورد خودم و همینطور جاسینتا را فاش نکنم زیرا نمی خواهم قبل از پیوستنم به ابدیت کسی آنها را بخواند . و در نظر شما هم عجیب نخواهد بود اگر من مطالب بخصوصی را به عنوان راز پوشیده نگاه دارم . و بالاتر از همه آیا خود باکره مقدس برای من سرمشق و الگو نیست ؟ و مگر نه اینکه کتاب مقدس به ما می گوید که مریم باکره اسرار را در قلب معصومش محفوظ نگاه داشته بود . و چه کسی بهتر از قلب معصوم می تواند اسرار آسمانی را برای ما روشن کند . با این وجود او اسرار را در وجود خودش همانند یک باغ حصار کشی شده نگاه داشت . و آنها را با خود به قلمرو پادشاهی خداوند برد . من سخن یک مرد روحانی را به خاطر می آورم که زمانی که یازده سال داشتم این سخنان را از او شنیدم . او هم مثل بقیه آمده بود از من سوالاتی بپرسد . و مثل دیگران سوالاتی می کرد که من مایل به جواب دادن به آنها نبودم . و بعد از تکرار لیست سوالاتش خسته شد . او بدون اینکه جواب رضایت بخشی بابت سوالاتش بگیرد بالاخره دست برداشت و گفت فرزندم تو کار درستی می کنی اسرار مریم باکره باید در اعماق قلب پوشیده باقی بماند .  در آن زمان من به درستی متوجه منظورش نشدم اما فهمیدم که روش کار مرا تصدیق می کند . من کلماتش و سخنانش را از یاد نبردم و الان مفهوم آنها را درک می کنم.  این کشیش خوب در آن زمان قائم مقام تورس نواس

 

Torres Novas

 

بود . و همین سخنانش باعث شده او را فراموش نکنم و همیشه از او سپاسگزار باشم . یک روز کشیشها مرتب از من سوال می کردند آیا بانو سخن دیگری به شما نگفت و من مردد بودم که آیا باید رازهایی را که به ما گفت به آنها بگویم یا نه و بعد همین سخن آن کشیش روحانی را به خاطر آوردم که می گفت فرزندانم شما کار درستی می کنید که اسرار را فاش نمی کنید . او که حالا دیگر قائم مقام الیوال شده بود گفت فرزندانم کار شما درست است اسرار را بین خودتان و خدایتان پوشیده بدارید . وقتی این سوال را از شما پرسیدند که آیا بانو هیچ حرف دیگری به شما نگفت فقط بگویید بله گفت اما این یک راز است . و اگر در این مورد باز هم پافشاری کردند به اسرار بانویتان فکر کنید  بگویید بانومیمان فرمودند که در این مورد به کسی چیزی نگویید و ما هم نمی توانیم حرفی بزنیم.  و به این وسیله اسرار بانو را محافظت کنید .

 

و من چقدر خوب مفهوم توضیحات و دستورالعمل این کشیش روحانی را فهمیدم . من تا به حال وقت زیادی را صرف آن کرده ام و شما در آینده وقتی علت آن را دریابید متعجب خواهید شد . من باید بنشینم و ببینم چه چیزهایی در مورد زندگی جاسینتا  به خاطر می آورم . از آنجاییکه وقت اضافی ندارم باید مواقعی که در سکوت کار می کنیم فرصت را مغتنم بشمارم و خاطراتم را تند و بد خط بر روی مداد و کاغذی که در حاشیه لباسم پنهان کرده ام  بنویسم . هر آنچه را که قلب معصوم مسیح و مریم باکره می خواهند که در یاد داشته باشم خواهم نوشت .

 

تصاویری از آرامگاه مریم باکره مقدس در اورشلیم

 
اگر تصاویر قابل رویت نیست می تونید از این آدرس ببینید
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آرامگاه مریم مقدس
 
 
 
نمای بیرونی
 
پله ها به طرف مقبره مریم مقدس
 
پله ها به طرف مقبره مریم مقدس
 
پایین پله ها ، سالن کلیسا
 
پایین پله ها ، سالن کلیسا
 
قبر مریم مقدس
 
قبر مریم مقدس
 
 
نمای بیروی آرامگاه مریم باکره
 
نمای بیروی آرامگاه مریم باکره
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 



  خانه‌ی حضرت مریم و غار اصحاب کهف

بعد از صعود آرام از کوه پانایا – کاپولو، از طریق جاده‌ی هموار واسفالته‌ی پیچ و خم‌داری که 9کیلومتر تا اِفِسوس فاصله دارد، و رسیدن به ارتفاعی حدود 450 متر از سطح دریا، و طی مسافتی دیگر حدود 1000متر در یک سراشیبی ملایم، به سطحی هموار مملو از آرامش می‌رسیم که تنی چند از ساکنین آن‌جا با منظره‌ئی از طبیعت و ساختمان‌هائی اندک، فضائی معنوی را به نمایش می‌گذارند.

باز اگر به راه خود ادامه داده و بسمت چپ قدم بزنیم، بعد از گذشتن از درختان زیتون، اولین چیزی که نظر مارا به خود جلب می‌کند، مجسمه‌ی تمام قد مریم مقدس است که با بازوانی افراشته بما خیر مقدم می‌گوید! سال‌هاست هر روز افراد زیادی بعنوان زائر، با احترام فراوان این مسیر را، بخصوص در عید پاک طی می‌کنند. بعضی ازاین زائرین از ساحل پیاده خودرا به این محل می‌رسانند.

خانه‌ی حضرت مریم، که بعد از کاوش‌هائی که توسط دونفر باسامی پیر پولین (یا پولن) و یونگ در سال 1892 براساس پیش‌گوئی یک بانوی پرهیزکار اهل باواریا بنام کاترین امریک (1824 – 1774) تنها دوسال قبل از مرگش پیدا شد، بازسازی گردید و تقریباً بشکل اصلی درآمد. زمان کشف این خانه، سقف‌ها فروریخته و تنها دیوارهای خانه برپا مانده بودند. گفته می‌شود که خانه، فسمتی از بنای کلیسائی بوده که قرن نهم میلادی برای بزرگداشت مریم مقدس بر پا یا بازسازی شده است.

چشمه‌ی آبی که در تصویر دیده می‌شود{درحال حاضر سه تاق نزدیک بهم را با سه چشمه‌ی جداگانه تشکیل می‌دهد که زائرین برای شفایافتن و ثروتمندشدن و عشق! از آن‌ها می‌نوشند} گفته می‌شود که حضرت مریم ازاین چشمه‌ی شفابخش در آخرین سال‌های زندگی خود، بین سال‌های 30 تا 35 میلادی، آب می‌نوشیده است.

معتقدان او معجزات زیادی را به وی نسبت می‌دهند که با نوشیدن آب این چشمه و یا از طریق خاکستر اجاقی که در خانه وجود داشته بوقوع پیوسته‌است. کودکان و بزرگسالان زیادی که گرفتار امراض گوناگونی بوده‌اند به این مکان برای گرفتن شفا آورده‌شده‌اند.

آن‌چه که ظاهراً بعدها اضافه شده و ذکری ازآن‌ها {درکتاب‌چه} بمیان نیامده، یکی نیز دیوار وسیعی‌است که زائرین خواسته‌های خودرا روی کاغذ ویا اغلب روی دستمال کاغذی تمیزی می‌نویسند و آنرا گره زده روی دیوار به نخ‌هائی که بهمین منظور قرار داده شده می‌بندند و معتقدند که حاجت آن‌ها برآورده خواهد شد.

کمی دورتر از خانه نیز گودالی که گفته می‌شود محل حوضی برای تعمید بوده وجود دارد و نزدیک‌تر به خانه اتاقکی برای روشن کردن شمع قرارداده شده است. بعلت همراه بودن با یک گروه بازدید کننده که احتمالاً همگی نیز اتفاق نظر نداشتند! دیدن بقیه‌جاها امکان‌پذیر نشد. 

در آخرین قسمت از غار معروف اصحاب کهف که در قرآن کریم نیز به داستان آن اشاره شده یادی می‌شود: این محل که در سراشیبی کوه “پانایر” مقابل شهر سلچوق قرار دارد، همان غاری دانسته شده که هفت مسیحی جوان همراه با یک سگ از ترس کشته شدن بدست کفار گریخته و به این غار پناه آورده‌اند. آن‌ها پس از دستگیری بوسیله‌ی مأمورین حاکم وقت بنام دقیانوس امپراتور روم شرقی {Decius} در اواسط قرن سوم میلادی به قتل رسیدند و در همان غار دفن شدند. براساس نوشته‌ی جزوه‌ئی که در اختیار بود، آن‌ها در زمان حکومت تئودوزیوس دوّم در قرن پنجم میلادی، یعنی دویست سال بعد، قیام کرده و به عبارتی دوباره زنده شده و یا آنطور که در کتب دینی آمده، ازخواب برخاستند. چون نویسنده‌ی این سطور، اطلاعات دینی قابل اعتمادی غیر از آن‌چه که درقرآن آمده در اختیار نداشته، ناچار بدون اظهار نظر شخصی، به ترجمه‌ی همین چند سطر از اطلاعات کتبی مختصری که در اختیارش بوده قناعت کرده‌است.

در هرحال از آن‌چه که براساس نوشته‌های موجود و تاریخچه‌ئی که مراجع گردش‌گری رسمی ترکیه تدوین کرده‌اند بر می‌آید، هفت گور که در حال حاضر نیز موجود است و در داخل غار دیده می‌شود بعد از رستاخیز آن هفت مسیحی دائر شده زیرا معتقدان به مسیحیت آرزو داشته‌اند در همین غار دفن شوند. بتدریج هزاران گور دیگر در اطراف غار برای دفن مسیحیان اختصاص یافت و توسعه‌ی قبرستان و تأسیسان مربوط به آن از قرن ششم میلادی ادامه یافت، بنحوی که تبدیل به یک زیارتگاه شد. اما در قرن 12 میلادی این محل بتدریج فراموش شد و به ویرانه‌ئی تبدیل گردید. واللهُ اعلمُ بحقایق الامور

 

منبع

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت اول از بخش جاسینتا

 

اولین خاطرات از جاسینتا

 

جاسینتا

 

اطاعت و نیایش

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima1/

 

 

حمایت و پشتیبانی قلب معصوم عیسی مسیح و مریم مقدس مادر مهربانمان را طلب می کنم و در محراب عبادتگاه ،  نور و فیض مسیح و باکره مقدس را می جویم و در دست نوشته هایم جز خشنودی مسیح و باکره مقدس هدفی ندارم و دست به کار می شوم که مطالب مربوط به جاسینتا را بدون اشاره مستقیم یا غیر مستقیم به مشکلات خودم به رشته تحریر در آورم . و به هر حال خشنودی شما را که برای من به منزله خشنودی خداوند است خواستارم . من نوشتارم را آغاز می کنم و سپس از قلب معصوم عیسی مسیح و باکره مقدس می خواهم که برکت به آن  عطا فرمایند و در توبه و تغییر گناهکاران بی نوا مرا یاری فرمایند که جاسینتا در این راه سخاوتمندانه خود را فدا کرد . و می دانم که از من که کفایت و درایت کافی ندارم  انتظار یک متن شیوا و بلیغ را ندارید و هر آنچه را که در مورد جاسینتا به خاطر دارم می نویسم . به لطف و کرم الهی من محرم اسرار او بوده ام . من آنقدر به تقدس او احترام قائلم و به قدری در نظرم عزیز و محترم است که قابل توصیف نیست . و خاطرش را همیشه گرامی می دارم .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و پنجم

 

لوسیا و کشیش ناحیه

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

 

 

در آن زمان کشیش ناحیه ،  بچه های محله را برای مراسم عشای ربانی آماده می کرد . من از شش سالگی تا به آن زمان هر سال در مراسم اولین عشای ربانی شرکت می کردم اما در آن سال مادرم گفت که امسال لازم نیست در مراسم شرکت کنی . و به همین خاطر من دیگر به کلاسهای تعلیمات دینی نمی رفتم . بچه های دیگر بعد از مدرسه به طرف خانه کشیش ناحیه می رفتند که درس مذهبی بیاموزند  اما من به خانه بر می گشتم که بافندگی و دوزندگی یاد بگیرم . ولی کشیش ناحیه از غیبت من در سر کلاسهای درس ناخشنود بود  .

 

یک روز وقتی داشتم از مدرسه به خانه بر می گشتم خواهر کشیش ،  یکی از بچه ها را به دنبال من فرستاد . او در جاده ای که به آلجاسترل

 

Aljustrel

 

می رفت مرا پیدا کرد . آنجا نزدیک خانه یک مرد فقیر به نام مستعار

 

Snail

 

بود . او به من گفت که خواهر کشیش می خواهد مرا ببیند و بنابراین من باید برگردم . من هم فکر کردم که او می خواهد از من سوالاتی بپرسد و بنابراین عذر خواهی کردم و گفتم که مادرم گفته است بلافاصله بعد از مدرسه به خانه برگردم . و بدون حرف اضافه ای به راهم ادامه دادم و مانند دیوانه ها به دنبال جایی می گشتم که خودم را قایم کنم طوری که کسی نتواند پیدایم کند . اما این بار این کارم برایم گران تمام شد . چند روز بعد عید بزرگی در دهکده ما بود و کشیشهای دیگری از مناطق مختلف به دهکده ما آمده بودند که در سرودهای روحانی عشای ربانی شرکت کنند . و بعد از پایان  مراسم کشیش ناحیه مرا فراخواند و در حضور همه آن کشیشهای دیگر به شدت مرا دعوا کرد که در کلاسهای تعلیمات مذهبی شرکت نمی کنم و وقتی خواهرش به دنبال من فرستاده است به آنجا نرفته ام . خلاصه اینکه تمام گناه و تقصیراتم جلوی همه آشکار شد  و حسابی ضایع شدم موعظه طولانی کشیش هم تمامی نداشت . و مدام مرا توبیخ می کرد .  آخر سر یک کشیش روحانی روی صحنه ظاهر شد که می خواست از من دفاع کند . او می خواست از من عذرخواهی کند و بگوید که شاید مادرم به من اجازه نداده که بروم . ولی کشیش ناحیه جواب داد آه...  مادرش بله . او یک مقدسه است ! و حالا زمان نشان خواهد داد که او چه اعجوبه ای از آب در خواهد آمد .

 

و بعد کشیش خوب که بعدها قائم مقام تورس نواس

 

Torres Novas

 

شد خیلی به مهربانی پرسید که چرا در سر کلاسهای تعلیمات دینی حضور ندارم . و بنابراین من گفتم که به خاطر تصمیم مادرم به کلاسها نمی آیم و لی او مثل اینکه حرف مرا باور نکرد و از خواهرم گلوریا خواست که بیاید و حقیقت ماجرا را بگوید . و وقتی گلوریا هم دقیقا حرفهای مرا تکرار کرد او ماجرا را با این نتیجه گیری تمام کرد . خوب پس با این حساب یا این بچه بقیه جلسات کلاس تعلیمات مذهبی را در سر کلاس حاضر خواهد بود و بعد نزد من خواهد آمد و مثل همه بچه های دیگر اقرار به گناهان خواهد کرد و بعد هم عشای ربانی اش را انجام خواهد داد و یا اینکه دیگر هرگز در این ناحیه مجاز به شرکت در مراسم عشای ربانی نخواهد بود . خواهرم هم وقتی این ابراز نظر را شنید گفت که ما باید لوسیا را پنج روز قبل از مراسم اقرار به گناهان و  عشای ربانی به سفر ببریم و این برنامه ریزی ناجور است و اگر جناب کشیش این طور مایلند اجازه دهند لوسیا عشای ربانی و اقرار به گناهانش را در یک روز دیگر قبل از سفر ما انجام دهند . اما کشیش خوب هیچ توجهی به حرف خواهرم نکرد و با اصرار بر روی گفته اش ماند .

 

وقتی به خانه رسیدیم همه ماجرا را برای مادرم تعریف کردیم . و مادرم هم به نزد کشیش رفت و از او خواست که در روز دیگری اعترافات مرا بشنود و مراسم عشای ربانی مرا برگزار کند . ولی همه درخواستهایش بی نتیجه بود . مادرم تصمیم گرفت که درست در روز بعد از مراسم عشای ربانی مرا همراه برادرم به یک سفر بفرستد . تا بتوانم عشای ربانی ام را انجام دهم .  راه دور بود و جاده هم به شدت ناهموار و صعب العبور بود و ار تپه ها بالا و پایین می رفتیم . و من باید فقط به خاطر رای و نظر کشیش ناحیه این همه مشقت می کشیدم آنقدر ناراحت شده بودم که گریه کردم .

 

در روز قبل از مراسم عشای ربانی کشیش ناحیه به همه بچه ها پیغام فرستاد که بعد از ظهر برای اقرار به گناهان در کلیسا حاضر باشند . وقتی وارد کلیسا شدم قلبم از شدت ناراحتی گرفته بود . دیدم که کشیشهای مختلفی برای شنیدن اعتراف به گناهان آمده اند و در ته سالن کشیش لیسبون آقای کروز

 

Cruz

 

را دیدم . من قبلا در مورد او صحبت کرده ام  و واقعا او را خیلی دوست داشتم . بدون توجه به اینکه کشیش ناحیه در محل مخصوص اعتراف به گناهان است با خودم فکر کردم اول به نزد کشیش کروز می روم و نزد او اعتراف می کنم و می پرسم که چه باید بکنم و بعد به نزد کشیش ناحیه خواهد رفت . دکتر کروز با روی گشاده مرا تحویل گرفت .

 

بعد از شنیدن اعترافاتم چند توصیه هم به من کرد و گفت اگر نمی خواهی به نزد کشیش ناحیه بروی می توانی این کار را بکنی . و او نمی تواند به یک چنین بهانه ای عشای ربانی مرا قبول نکند . من از شنیدن این خبر خوشحال شدم و خدا را شکر کردم . و بعد از مراسم از کلیسا فرار کردم که مبادا کسی را  به دنبالم بفرستند . روز بعد با یک لباس سراسر سپید به کلیسا رفتم و مدام می ترسیدم که مبادا از عشای ربانی رد شوم . ولی او با من ستیزه داشت و به من فهماند که عدم حرف شنوی من و اینکه نزد کشیش دیگری اعتراف به گناهان کرده ام را فراموش نکرده است و مد نظرش هست . نارضایتی و رنجش او بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه یک روز ناحیه را ترک کرد . و اخبار در دهکده پخش شد و شایع شد که او به خاطر من آنجا را ترک کرده است زیرا نمی خواسته مسئولیت وقایع را بر عهده بگیرد . او یک کشیش با غیرت بود و در بین مردم محبوبیت داشت . و این مشکل مرا زیاد می کرد . زنان زاهد دهکده احساسات تند و ناخشنودیشان  را به من نشان می دادند و هر بار مرا می دیدند به من بی احترامی می کردند و وقتی من در جاده راه می رفتم لگد می زدند یا ناسزا می گفتند .  

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و چهارم

 

لوسیا بعد از تجلیات به مدرسه می رود

 

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

 

عزیزان تا به اینجا من بیان منطقی و استدلالی داشته ام و خیلی از مواردی را که باید می گفتم نگفته ام . اما من طبق خواسته شما می نویسم تنها مواردی را که به خاطر می آورم به زبان خیلی ساده می نویسم . و بدین گونه نگران سبک و شیوه نگارش هم نیستم . و به این طریق فرمانبرداری من هم بیشتر است و خداوند و قلب معصوم مریم باکره هم خشنودترند . حالا به جریانات خانه و والدینم بر می گردم خدمت شما عرض کرده بودم که مادرم گله مان را فروخت . ما فقط سه تا از گوسفندانمان را نگاه داشته بودیم که وقتی به مزرعه می رفتیم آنها را هم با خودمان می بردیم . و وقتهایی هم که در خانه می ماندیم آنها را در آغل نگه می داشتیم و همانجا غذایشان را می دادیم . بعد مادرم مرا به مدرسه فرستاد و در اوقات فراغت هم دوزندگی و بافندگی می آموختم . به این طریق مادرم می توانست مرا امن و امان در خانه نگاه دارد و وقتش را در گشتن به دنبال من تلف نکند .

 

در یک روز خوب به دنبال خواهرانم فرستادند که با چند دختر دیگر در چیدن محصول انگور در مزارع یک مرد ثروتنمد به نام  پی دی کائو

 

Pe de Cao

 

کمک کنند . مادرم می خواست به آنها اجازه بدهد که بروند و البته مرا هم با خودشان ببرند . قبلا گفته بودم که مادرم هر کجا که آنها می رفتند مرا هم همراهشان می فرستاد .

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و سوم

 

سوالات کشیشها

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

 

 

 

در آن فصل از کتاب که در مورد عموزاده ام جاسینتا نوشته بودم توضیح داده بودم که دو کشیش به دیدار ما آمده بودند و از ما خواستند برای پاپ که نیاز مبرمی به دعا دارد دعا کنیم . و از آن پس هر بار قربانی به درگاه خداوند تقدیم می کردیم و یا دعا می کردیم حتما در مورد پاپ هم از خداوند تقاضای رحمت داشتیم . و برای او دعا می کردیم . عشق ما نسبت به پاپ روز به روز بیشتر می شد تا اینکه یک روز کشیش ناحیه به مادرم گفت که احتمالا لوسیا لازم است به روم برود و دیداری با پاپ داشته باشد و از ناحیه او بازجویی شود . من آنقدر خوشحال شده بودم که با شادی دست می زدم و فورا رفتم این خبر خوب را به عمو زاده هایم بدهم و به آنها گفتم آیا این عالی نیست که من می توانم بروم و ملاقاتی با پاپ داشته باشم . آنها بغض کردند و با گریه گفتند ما نمی توانیم بیاییم اما می توانیم رنجمان را به عنوان قربانی به حضور خداوند تقدیم کنیم .

 

کشیش ناحیه برای آخرین بار از من سوال و جواب کرد . وقایع در موعد مقرر به پایان خود رسیده بود و او هنوز نمی توانست نظر قطعی خود را در مورد جریانات اتفاق افتاده اعلام کند . او حتی تا حدودی  ناخشنودی خود را از اوضاع نشان می داد . که چرا همه این مردم به نقطه ای بیابانی مانند کوا دا ایرا می روند و در آنجا خود را روی زمین می اندازند و دعا می کنند در حالیکه خدای زنده در محراب کلیسا کاملا رها شده و محراب کلیسا متروک شده است . مرد پولهایشان را به زیر درخت بلوط همیشه سبز

 

holm oak

 

در کوا دا ایرا می اندازند در حالیکه کلیسای ما که در حال تعمیر است برای مخارجش پول کافی ندارد . من کاملا درک می کردم که او چرا این صحبتها را می کند اما از دست من کاری بر نمی آمد . من اگر قدرتش را داشتم مردم را به سوی کلیسای ناحیه سوق می دادم اما از آنجا که کاری از دستم بر نمی آمد این رنجم را نیز به عنوان قربانی به حضور خداوند تقدیم کردم .

 

از آنجا جاسینتا همیشه عادت داشت در مقابل زائران سرش را پایین بیندازد و چشمانش را به زمین بدوزد و به سختی کلمه ای حرف بزند این همیشه من بودم که باید سوالات بی پایان زائران را جواب می دادم . و به همین دلیل همیشه من به خانه کشیش ناحیه احضار می شدم . یک بار کشیشی از کورس نواس

 

Torres Novas

 

به ملاقات من آمد . و از من سوال و جواب کرد و بعد شرح بازجویی اش را آنقدر با جزئیات و مفصل نوشت که من احساس کردم می خواهد ایرادی از من بگیرد از آن پس در مورد رازهایی که  پوشیده نگاه داشته بودیم دچار نوعی احساس وسواس و نگرانی شدم . و در مورد این موضوع با عمو زاده هایم مشورت کردم . و از آنها پرسیدم نمی دانم یعنی ما اشتباه می کنیم که همه چیز را به آنها نمی گوییم وقتی آنها مدام می پرسند که آیا بانو حرف دیگری به شما نگفت ؟ آیا اینکه ما در جواب فقط می گوییم که بانو رازی را به ما گفت دروغ گفته ایم که در مورد بقیه ماجرا چیزی نمی گوییم . و جاسینتا گفت نمی دانم تو فقط می خواهی که چیزی نگویی و من هم می خواهم همین کار را بکنی . من گفتم چرا آنها اینقدر از ما سوال می کنند این چه جور ریاضتیست که ما تحمل می کنیم . و این شاید آخرین درد ما بعد از این همه سلسله مشکلاتمان باشد . ببین اگر تو ساکت می بودی و یک کلمه حرف نمی زدی کسی نمی فهمید که ما بانو را دیده ایم و با او حرف زده ایم یا فرشته را دیده ایم و لزومی هم نداشت کسی در این مورد چیزی بداند .

 

کودک بینوا همین که این استدلال مرا شنید شروع به گریه کرد و از من عذر خواهی کرد . بنابراین من در بیم و تردیدم تنها ماندم و نمی دانستم چطور می توانم مشکلم را حل کنم . اندکی بعد کشیش دیگری آمد او از سانتارم

 

Santarem

 

آمده بود . به نظرم او هم برادر کشیش اولی بود که در موردش گفتم یا اینکه حداقل به نظر می رسید قبلا در مورد موضوع با هم صحبت کرده اند و تبانی کرده اند . زیرا همان سوالات را از من می پرسید و به همان صورت سعی داشت مرا گول بزند مسخره ام می کردم  به حرفهایم می خندید و مرا دست می انداخت . در حقیقت آنها از نظر قد و قواره و چهره بسیار به هم شبیه بودند . بعد از بازجویی ترس و دو دلی من بیشتر از همیشه بود . و من به درستی نمی دانستم چه چاره ای بیندیشم . و مدام از خداوند و بانویمان می خواستم که مرا راهنمایی کنند . و اینچنین دعا می کردم

آه خداوند من و مادر بهشتی عزیزم . شما می دانید که من نمی خواهم به واسطه دروغ گفتن از فرمان شما سرپیچی کنم . ولی می دانید که این درست نیست که همه اسراری را که به من گفته اید فاش کنم .

 

و در بحبوحه این سرگردانی خیلی خوشحال بودم که با کشیش اولیوا

 

Olival

 

صحبت کردم . نمی دانم چرا اما نسبت به او به طور فطری حس اطمینان و اعتماد می کردم و تردید و دو دلی ام را با او در میان گذاشتم . من در قسمت مربوط به جاسینتا توضیح دادم که او چطور به من آموخت که اسرار را فاش نکنیم . او همچنین در مورد زندگی روحانی درسهای دیگری هم به ما آموخت . و از همه مهمتر به ما یاد داد چطور از خوشی های خود به خداوند ببخشیم و از هر راه ممکن هدایا و قربانی های خود را به حضور او تقدیم کنیم . مثلا می گفت فرزندانم اگر خوراکی را خیلی دوست دارید آن را نخورید و به جایش چیز دیگری بخورید . و به این صورت قربانی خود را به حضور خداوند تقدیم کنید یا مثلا اگر دوست دارید بازی کنید این کار را نکنید و قربانی کوچکی به خداوند تقدیم کنید .  اگر مردم از شما سوال می کنند و نمی توانید از جواب دادن طفره بروید بدانید این نیز یک قربانی از طرف خداوند است .

 

این کشیش قدیس با زبانی صحبت می کرد که من به خوبی منظورش را می فهمیدم و به همین خاطر خیلی به او عشق می ورزیدم . من هرگز او را فراموش نکردم . از آن پس او هیمشه با من در ارتباط بود یا به دیدنم می آمد و گهگاهی هم از طریق یک بیوه زن پارسا به نام سونورا امیلیا

 

Sonora Emillia

 

با من در ارتباط بود . آن خانم در دهکده ای در مجاورت الیوال

 

Olival

 

زندگی می کرد . او خیلی دیندار بود و معمولا به کوا دا ایرا می رفت و در آنجا دعا می کرد . او گهگاه به خانه مان می آمد و اجازه مرا می گرفت و مرا چند روزی با خودش به خانه اش می برد . و در آنجا هم با کشیش ویکار

 

Vicar

 

آشنا شدیم او هم لطف می کرد و مرا برای دو سه روز به خانه خواهرش دعوت می کرد . و آنقدر صبور بود که در آن مواقع تمام ساعاتش را با من می گذراند . و دروس زهد و پرهیزگاری به من می آموخت و با نصایحش راهنمایی ام می کرد . در زمانی که من در مورد معلم روحانی چیزی نمی دانستم باید بگویم که او اولین راهنمای روحانی من بود . و به همین خاطر لحظاتی را که با او گذراندم گرامی می دارم .

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و دوم

 

13 اکتبر

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

 

 

و حالا عزیزان به 13 اکتبر می رسیم . و همه شما از وقایع آن روز و حرفهایی که بانوی ما در 13 اکتبر گفت با خبر هستید . یکی از صحبتهای مریم باکره که اثر ماندگاری بر قلب من باقی گذارد این بود . بیشتر از این از فرامین خداوند سرپیچی نکنید زیرا تا همین الان هم به حد زیادی از او نافرمانی شده است .

چه درخواست حساس و چه شکایت دوست داشتنی .چه کسی در رساندن صدای مادر آسمانیمان به همه فرزندانش در دنیا مرا یاری خواهد کرد .

 

شایعه شد که نیروی پلیس در صدد درست در نزدیکی مکان تجلی مریم مقدس یک بمب منفجر کند . و این موضوع حتی ذره ای مرا به وحشت نینداخت . و به عموزاده هایم با شور واشتیاق گفتم چقدر عالی خواهد شد اگر هر سه ما با هم از همانجا به ملاقات خداوند و بانوی بهشتی برویم . ولی والدینم خیلی از این موضوع ترسیده بودند . و آنها برای اولین بار خواستند مرا تا به آنجا بدرقه کنند که اگر دخترشان بمیرد آنها هم  همراه او بمیرند . پدرم خودش مرا در آغوش گرفت و به مکان تجلی بانو برد . ولی از همان لحظه ظاهر شدن بانو تا شب که همراه خانواده به خانه برگشتم دیگر او را نگاه نکردم .

 

من بعد از ظهر آن روز را با عمو زاده هایم سپری کردم . ما درست به مثابه موجودات عجیب الخلقه ای بودیم که همه می خواهند آنها را ببینند و سوال بارانشان کنند . موقع شب من دیگر از آن همه سوالات و بازجویی ها خسته شده بودم . حتی تا شب هنگام هم مراجعات مردم تمام نشده بود . خیلی از مردمی که موفق نشده بودند سوالاتشان را از من بپرسند تا صبح انتظار کشیدند که نوبتشان برسد . حتی خیلی ها می خواستند همان شب مرا ببینند اما من که خستگی امانم را بریده بود روی کف اتاق افتادم و خوابم برد .

 

سوالات مردم در روز بعد و رزوهای بعد همین طور ادامه داشت . از آن پس مردم مدام به کوا دا ایرا می رفتند  و حمایت مادر آسمانی را طلب می کردند . همه می خواستند سه کودک فاطیما را ببینند و از آنها سوال کنند و همراه آنها تسبیح بگویند . من در آن زمان از اینکه همان وقایع را دوباره و صد باره تکرار کنم و مدام با مردم دعا کنم خسته شده بودم . و همیشه می خواستم بهانه ای بیاورم و عذر خواهی کنم و فرار کنم . ولی مردم آنقدر بر روی خواسته شان پافشاری می کردند که امکان فرار برایم وجود نداشت. و دعای همیشگی ام را زیر لب می خواندم که خداوند همه این رنجهایم  به خاطر عشق به تو و جبران گناهانیست که در حضور قلب معصوم مریم باکره و خداوند انجام شده و برای تغییر و توبه گناهکاران است .

 

بهترين عكـس سال رسـانه هاى جـهان

 تصوير مرد اسير عراقى چشم بند زده اى كه كودك چهار ساله هراسيده خود را در آغوش خود آرام مى كند، به عنوان بهترين تصوير رسانه اى سال شناخته شد. تصوير عراقى اسير در اردوگاه آمريكايى كه كودكش را نوازش مى دهد، توسط "جين مارك بوجو" خبرنگار آسوشيتدپرس در شهر نجف در ماه مارس گذشته برداشته شده است. وى روز جمعه (امروز) جايزه بهترين عكس مطبوعاتى جهان را در آمستردام از آن خود كرد.
وى در توضيح عكس گفت كه كودك چهار ساله وقتى سربازان آمريكايى پذرش را توقيف كردند به وحشت افتاد. در داخل اردوگاه اسرا براى آرام كردن كودك دستبندش را باز كردند كه بتواند او را در آغوش بگيرد. بوجو گفت كه اسم مرد عراقى و فرزندش را نمى داند و از وضع فعلى آنها و اين كه كجا هستند هم خبر ندارد.
بوجو ۴۲ سال دارد، فرانسوى است و در فاصله ماههاى مارس و مه گذشته به مدت ۹ هفته در عراق گزارشگر عمليات واحد ۱۰۱  هوابرد ارتش آمريكا بوده است. به علت اشكال ارتباط ساتاليتى در روز واقعه عكس مرد اسير عراقى تنها عكسى بود كه توانست به آسوشيتدپرس مخابره كند.
در مسابقه انتخاب بهترين عكس مطبوعات جهان در آمستردام ۴ هزار عكاس با ۶۳ هزار عكس از ۱۲۴ كشور شركت كرده بودند. جايزه اى كه به بوجو تعلق گرفت ۱۰ هزار يورو است كه در ۲۵ آوريل به وى پرداخت خواهد شد. بوجو از سال ۱۹۹۳ براى خبرگزارى آسوشيتدپرس كار كرده و پيش از اين جايزه پوليتزر را به خاطر كارش در آفريقا در ۱۹۹۵ و ۱۹۹۹ تصيب خود كرده است. عكس سال قرار است در كتابى منتشر شود.

 

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیست و یکم

 

یک مهمان قد بلند

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

 

اگر اشتباه نکنم در طول همین ماه بود که یک مرد بسیار قد بلند به خانه مان آمد . او آنقدر قدش بلند بود که من از ترس می لرزیدم . وقتی او را دیدم که داشت به دنبال من می گشت و برای رد شدن از در دولا شده بود فکر کردم گرفتار یک سرباز آلمانی شده ام . ما در آن زمان در حال جنگ بودیم و بزرگترها گاهی برای ترساندن بچه های می گفتند الان یک سرباز آلمانی می آید که تو را بکشد . و من فکر کردم که ساعت آخر عمرم فرا رسیده است .  حتی وقتی آن مرد قد بلند سعی می کرد مرا آرام کند ترس من فروکش نمی کرد . او مرا بر روی زانویش نشاند و با مهربانی از من سوال می کرد . وقتی سوالاتش تمام شد از مادرم اجازه خواست که من او را به محل تجلی بانو ببرم و با او دعا کنم و بعد از اینکه مادرم اجازه داد ما راهی شدیم . در تمام طول مسیر من از اینکه با یک غریبه هستم در وحشت بودم اما این فکر مرا آرام می کرد که اگر او مرا بکشد من به ملاقات خداوند و بانویمان خواهم رفت . وقتی به آنجا رسیدیدم او زانو زد و از من خواست همراه او تسبیح بگویم و از بانو خواست که لطف خاصش را شامل حال او کند و او را به آرزویش برساند . و خواسته اش هم این بود که یک دختر جوان موافقت کند که با او پیمان زناشویی ببندد . من از این درخواست مرد تعجب کرده بودم و با خودم فکر می کردم اگر آن خانم هم به اندازه من از این مرد قد بلند بترسد محال است بله را بگوید . وقتی دعایمان تمام شد مرد خوب بیشتر راه را تا خانه همراهیم کرد و بعد خیلی دوستانه با من وداع گفت . من هم که خیلی ترسیده بود با ترس و لرز تا خانه عمویم دویدم و هنوز می ترسیدم که او برگردد .

 

در روز 13 اکتبر بعد از تجلی مریم مقدس در بین ازدحام جمعیت من ناگهان خود را در میان بازوان همین آقا یافتم و غافلگیر شدم . و از آن بالا ، سرهای همه مردم را می دیدم . و این باعث خشنودی همه افراد کنجکاوی بود که آمده بودند مرا ببینند اما موفق نمی شدند  . بعد از مدتی این آقای مهربان که زیر پایش را نمی توانست ببیند سکندری خورد و افتاد البته من نیفتادم چون سیل عظیم جمعیت که اطراف ما را احاطه کرده بود مرا گرفتند . مردم فورا مرا گرفتند و آن مرد خوب هم ناپدید شد . مدتی بعد از این ماجرا دوباره آن مرد خوب را دیدم . این بار به همراه همان دختر مورد نظرش که حالا دیگر همسر قانونی او بود . او آمده بود که باکره مقدس را بابت برکت بزرگی که عطایش کرده بود سپاس گوید و همچنین برای زندگی آینده شان هم لطف و برکت بانو را می طلبید . این مرد جوان الان دکتر تورس نواس است و اسم او کارلوس مندس است .

 

Dr. Carlos Mendes of Torres Novas

فاطیما از زبان لوسیا ... قسمت بیستم

 

یک قربانی دیگر

 

این دنباله خاطرات لوسیا از رویت مریم باکره مقدس در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام . این کتاب به صورت آنلاین در نت موجود است و از اینجا ترجمه کرده ام

 

http://our.homewithgod.com/immaculateheart/fatima2/

                                                                                                      

 

یک روز یکی از همسایگان نزد مادرم آمد و نمی دانم چرا فکر می کرد که چند آقا موقع بازجویی مقداری پول به من داده اند اگر چه من به خاطر نمی آوردم .مادرم هم بدون هیچ توضیح اضافه ای مرا صدا کرد و پول را از من طلب کرد و وقتی گفتم که مادر من هیچ پولی نگرفته ام می خواست به زور پول را از من بگیرد و برای رسیدن به مقصودش به جاروی دستی متوسل شد . وقتیکه حسابی با جارو گرد و خاکی شده بودم  یکی از خواهرانم به نام کارولین با دختر همسایه مان ویرجینیا وارد شدند . آنها گفتند که در زمان بازجویی آنجا حاضر بوده اند و شاهدند که آقایان هیچ پولی به من نداده اند . من از حمایت آنها متشکر هستم و می توانستم یک بار دیگر به همان چاه آب محبوبم بروم و این قربانی را نیز به حضور خداوند تقدیم کنم .