حادثه دیگر در شهر باناکس بلژیک اتفاق افتاد این شهر کوچک با ۳۵۰ خانوار در قسمت شرقی لوتلیچ در منطقه آردنلر واقع است .

در سالهای ۱۹۳۰ خانواده بکو با  هشت سر عائله در طبقه دوم خانه ای کارگری زندگی می کردند .

 پدر بکو از لحاظ ایمانی اصلا امتیازی نداشت . و کاتولیک مومنی به حساب نمی آمد . حتی با اینکه  فرزند دوازده ساله اش ماریت اصرار داشت که به فراگیری دروس دینی برود اما پدر به او چنین اجازه ای نمی داد.

در ادامه مطلب بخوانید ...

حتی روزی با کتک به دخترش فهماند که اصلا از چنین موضوعی حرف به میان نیاورد . با این حال در آن قصبه استاد یامین با اصرار تمام به همراه سایر کاتولیکها مراسم دینی خود را ادامه می داد و مراسم روزهای یکشنبه را با حضور برخی از اعضای خانواده بکو دنبال می کرد .

در تاریخ 15 ژانویه 1933 ماریت شب هنگام وقتی از خواب بیدار می شود و برای پوشاندن روی برادران و خواهرانش لحافهای آنها را بر رویشان می کشد ، ناگهان چشمش به پنجره یخ بسته اتاقش می افتد . در آن حال به یاد برادر بزرگش می افتدکه برای کاری به روستای همجوار رفته و تا وقت خواب باز نگشته بود . او برای اطمینان از اینکه برادرش آمده یا نه از اتاقش خارج می شود و در همان حال اتفاق شگفت آور رخ می دهد .

ماریت در جانب راست باغچه شان شبح مه گونه را مشاهده می کند که گاهی به این طرف و یا آن طرف حرکت می کرد . حتی گاهی آن را نورانی نیز تشخیص می داد . بلافاصله ماجرا را به مادرش خبر می دهد . و مادرش نیز همان صحنه را رویت می کند . صحنه ای را که ماریت مشاهده کرده بود اینچنین توصیف می کند .

زنی بسیار زیبا و دوست داشتنی بود که دستانش را به هم گرفته و انگار دعا می خواند . بر تن وی لباسی سپید به رنگ برف وجود داشت . که از ناحیه کمر پارچه ای آبی رنگ و روشن چون کمربندی دورادورش را پیچانده بود . نوک های این کمربند به طرف پایین آویزان بود . سرش به وسیله روسری سفید رنگی شبیه به لباسش پوشانده شده بود . پای راستش بی کفش و برهنه بود . و در کنار پایش گلی به رنگ طلایی دیده می شد . در دست راستش حلقه گلی وجود داشت . و در آن حال لبخند ملیحی نیز نظر مرا جلب می کرد .

از آن شب به بعد ماریت دگرگون شد . بدون وقفه و بی توجه به سرزنشهای پدرش دعا و نیایش می کرد . و حتی کار را بدانجا پیش برد که به درسهای دینی نیز پرداخت و در کلاسهای دینی کلیسا بدون غیبت شرکت جست . بعد از سه روز از اولین حادثه بار دیگر حادثه برایش تکرار شد و خود این قضیه را اینگونه تعریف نمود :

در باغچه به حالت چمباتمه نشسته بودم . که از انتهای آسمان نور درخشانی را در حال نزدیک و بزرگ شدن مشاهده نمودم . در نزدیک شدن دریافتم که مریم مقدس به سوی زمین می آید . مریم مقدس در فاصله ای به اندازه یک متر و نیم از من و در حالتی که انگار در ارتفاع کمی به حالت سیال و در حال پرواز بود قرار گرفت و ایستاد . آنگاه به من نزدیک شد و در حالیکه از دستم گرفته بود و مرا به سوی چشمه ای می برد ، امر کرد که دستانت را درون این چشمه فرو کن . این چشمه تنها به من تعلق دارد . و آنگاه از من دور شد و قول داد که بار دیگر مرا خواهد دید .

این حادثه انگار نقطه پایانی نداشت و در تاریخهای 19 و 20 ژانویه و 11 و 15 و 20 فوریه و برای آخرین بار در 2 مارس 1933 تکرار شد . در این ملاقاتها عموما باکره مقدس خودش را با عناوینی از قبیل مادر نجات بخش ، مادر مقدس ، مادر عیسی مسیح ، باکره مقدس مظلومین ، معرفی کرد . و آن چشمه را منبع درمان بسیاری از بیماریها شناساند . و توصیه کرد که ماریت این خبر  مهم را به استماع همگان برساند

 

 تا مسیحیان دیندار از این آب  بهره جسته و بیماریهایشان را درمان بخشند . بعد از این حادثه پدر ماریت نیز دگرگون گشته و از حالت فردی بی دین به یک کاتولیک متعصب بدل گشت . جای شگفتی اینجاست که ماریت بعد از این حادثه به جای پناه بردن به صومعه و برگزیدن عنوان راهبگی وظیفه ماردی را ترجیح داد و ازدواج نمود . اما او با این حال نیز در نظر مردم بانویی محترم بود .

واتیکان در سال 1944 رسما ماجرای مربوط به ماریت را که در سال 1933 اتفاق افتاده بود قبول کرد . در محلی که حضرت مریم ظهور کرده بود کلیسایی بنا شد

و چشمه ای را که ماریت طبق توصیه مریم مقدس نشان داده بود توسط پزشکان رویت و آزمایش شد و از بسیاری جهات غنی و دارای مواد آلی و معدنی تشخیص داده شد و برای اغلب بیماریها مفید داستند . با اینکه مسائل از هر جنبه برای مردم قابل پذیرش بود ولی باز در مورد عناوینی از قبیل مادر مقدس مظلومین و یا باکره مقدس مظلومین بحثهایی کردند . با این حال موضوع تا به امروز دوام داشته است و کسی را یارای انکار آن معجزه و یا چشمه نیست .